تبليغاتX
قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی...

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

  And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is's Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم... صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی. پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی... داره دیرت می شه...

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم... بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری.بعد از کارت زود بیا خونه...

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It's Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

 وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی. باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها  به بچه مون کمک کنی...

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همون جور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدى...

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

 وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..
I'M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود...

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn't Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری. نتونستم چیزی بگم. فقط اشک در چشمام جمع شد...

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود. چون تو هم گفتی که منو دوست دارى...

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they’re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won’t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید...

 http://www.iranelectshop.com

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:43 توسط رزا| |
*توصیه می کنم که حتما تا انتها بخونید!

متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادرابراهيمي.

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!  مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم. یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است.

عزیز من: دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من: اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار درعین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه  در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم، اما نخواهیم  که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل. اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره ی واقعيت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلاف های اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها،  تا آن جا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ را حفظ  کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من ! بیا متفاوت باشیم!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:38 توسط رزا| |
 یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آن ها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.

 یکی از این کوزه ها ترک داشت، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه می داشت.

هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید، کوزه نیمه پر بود. دو سال تمام، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت، نیمی از آبش را در راه از دست می داد. البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.

ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت می کشید. از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند، می توانست انجام دهد. پس از دوسال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم. زیرا این شکافی که در پهلوی من است، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی، من نیمه پر هستم.

پیر زن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت: آیا تو به گل هايی که در این سوی راه، یعنی سويی که تو هستی، توجه کرده ای؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نرويیده است.

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آن ها را آب بدهی. دو سال تمام، من از گل هايی که این جا رويیده اند چیده ام  و خانه ام را با آن ها  آراسته ام. اگر تو این ترک را نداشتی، هرگز این گل ها و زیبايی آن ها به خانه من راه نمی یافت.

هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم. ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد. ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آن هاست ببینیم. برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هايی را که در سمت شما رويیده اند ببويید.

از کاستی های خود نهراسیم. زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هايی کاشته است که کاستی های ما آن ها را می رویاند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:46 توسط رزا| |

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كم تر عصباني شود، تعداد ميخ هايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسان تر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آن كه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازا هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخ هايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد.
پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخ هايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !!اين ديوار ديگر هيچ وقت ديوار قبلي نخواهد بود.
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گويي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقويي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند، آن ها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آن ها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آن ها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند. اين هفته، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آن ها ارزش قائل هستيد.
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آن ها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت، به معناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد! شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:40 توسط رزا| |

تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن.

بالاخره دكتر وارد شد، با نگاهي خسته، ناراحت و جدي. دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت:

"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم, تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه .اين عمل، كاملا در مرحله أزمايش، ريسكي و خطرناكه، ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن, بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد: "خب, قيمت يه مغز چنده؟"

دكتر بلافاصله جواب داد: "5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن."

موقعيت نا جوري بود, أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانم هاي داخل اتاق تلاقي نكنه, بعضي ها هم با خودشون پوزخند مي زدن!

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه: "چرا مغز آقايون

گرونتره؟"

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه: "اين قيمت استاندارد عمله! بايد يادآوري كنم كه مغز خانم ها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزون تر !!!!!!!!!!!! !!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:38 توسط رزا| |

در آغاز کلمه ای بودم ـ در خلاء مادرم به دردِ چهار خشت رسید و دختر همسایه ناف بران من شد و من خیره شدم
به چشم های آبی مادرم که از درد می مـُرد و بیمارستان هنوز کلمه ای بود ـ در خلاء و پزشکان هندی به مادرم خون گاو تزریق کردند و پدرم به جنون گاوی دچار شد. مادرم به بلندای «زردکوه» جیغی زد «که تمام کبک های وحشی تاراز به ستیغ کلاغ پر شدند. من از سکوت به حرف آمدم و بر قالیچه ی خشتی زمین نازل شدم.
ماه به فروردین رسیده بود و آفتاب دومین روز بهار، بر نخستین برگ سه جلدم درخشیدن آغازید. انگار در غاری عاری از تمدنیته به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ
پدرم هنوز در مزرعه بود و یوغ ِگاوان ِ خان را بر گردن ِزخمی اش هوار می کشید و من هنوز، چون ماهی برهنه ای برخاک بال بال می زدم. ساعت از ماه می گذشت و شب آبستن ستاره های بی فریاد بود. پدرم هنوز مرا نمی دانست
و آخرین حرف نام کوچک مرا جست و جو می کرد و من به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ هنوز به واژه نان نرسیده بودم. اما برادرانم تمام شب را گرسنه بودند. پدر آفتاب زنان، به خانه آمد و مادرم را بوسید آنگاه من در آغوش خسته ی پدر به خواب فرو رفتم. من خواب بودم که مادرم گریسته بود. من خواب بودم و انگار چشمان آفتابی اش در قرمزای غروب شناور شد. من خواب یا بیدار نمی دانم !و سه جلدهای برادرانم دبستان را کوچک بود هنوز اما پدر بیست و نهمین حرف الفبا را با زحمت آموخته بود و برادرانم تازه می دانستند گرسنگی را هجا کنند و بنویسند مثلاً آب و مادرم به من لالا می آموخت. من خواب بودم که پینه های دست پدر به خنده شکوفه زد و به خون گل داد .در آغاز خدا نبود. کلمه نبود و ما فراموشانی بودیم که بی خدا زنده بودیم و خاموشانی بودیم که هنوز کلمه را نمی دانستیم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:37 توسط رزا| |

شل سیلور استاین كتابى بنام قطعه گمشده دارد كه در دنيا غوغا كرده است. كتاب وى در حين سادگى مطالبى از قبيل تكامل و يافتن قطعه گمشده خود بيان مى كند كه با تصاويرى ساده، مفهوم عميق خود را منتقل مى كند. گروهى از نويسندگان طنز ايران اين داستان را با حال و هواى ما ايرانيان آميخته اند و ما آن را براى شما گذاشته ايم.

چند سالی می گذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 http://www.iranelectshop.com

زمان می گذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیش تر می شد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیش تر .

 http://www.iranelectshop.com

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ پدر گفت: عزیزم جای خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل. پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت  و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل  آن بود که قطعه زرد بود.

http://www.iranelectshop.com

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 http://www.iranelectshop.com

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره. - من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان  که یک مربع قرمز آمد. قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم. ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم.

http://www.iranelectshop.com

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود. خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختی ها را به جان خریده بود و با عشق حرکت می کرد.

 http://www.iranelectshop.com

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

http://www.iranelectshop.com

قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم  سال ها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد.

 http://www.iranelectshop.com

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:28 توسط رزا| |

"چکمه"
زمستان بود و غروب یک روز بارانی. مصطفی از مدرسه به خانه بازمی گشت. به محض ورود به خانه یک راست به سراغ پدرش رفت و بی مقدمه گفت : پدر، هم کلاسی هایم در مدرسه چکمه دارند ولی من ندارم. پدر گفت : پسرم، تو خودت بهتر می دانی که هنوز کار درست و مناسبی پیدا نکرده ام از طرفی آن ها بچه های پولداری هستند و حتماً پدرشان هم کار خوب و پردرآمدی دارد. مصطفی گفت : ولی پدر، یکی از هم کلاسی هایم حتی پدر هم ندارد ولی چکمه می پوشد. پدر دید چاره ای ندارد مگر اینکه به هر قیمتی شده، چکمه ای برای مصطفی بخرد.
*****
"غیرت"
زن نزد دکتر رفت و تقاضا کرد برای ترک اعتیاد همسرش نسخه ای بنویسد. دکتر گفت : خوب دقت کن و دقیقاً طبق دستوری که به تو می دهم عمل کن. به همسرت بگو، دکتر گفته هر روز این 2 نوع قرص را همراه با یک جو غیرت میل کن، بدون شک موفق خواهی شد. مرد وقتی گفته های زن را شنید به فکر فرو رفت. .... 2 نوع قرص... یک جو غیرت....
قرص ها را دور ریخت، پس از تحمل 6 ماه سختی برای همیشه اعتیادش را ترک کرد.
*****
"فرش فروش"
سال ها پیش و در شروع زندگی مشترک، به مغازه فرش فروشی رفت و تقاضای فرشی کرد که خیلی بادوام باشد. سالیانی دراز گذشت، یک شب که به سختی و ناتوانی بسیار از روی همان قالی برمی خواست بی اختیار چشمانش به گل های سرخ و سفید قالی خیره ماند. به یاد سالیان پیشین و فروشنده صادق و منصفی افتاد که حقیقتاً فرش دستباف بادوامی به او فروخته بود که حتی از عمر و زندگی اش نیز بادوام تر می نمود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:57 توسط رزا| |

"عكس يادگارى"

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوندمعلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوييد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيلهيکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

"بى مغز"

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود

بچه‌ها گفتند: بله 

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟ 

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست

"شيرينى"

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:53 توسط رزا| |

 

کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو واسه تولدت برات بگيرم؟ بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده.
 

نامه شماره يک
سلام خداي عزيز

اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي.
دوستدار تو بابي

بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابيه و من هميشه سعي کردم که پسر خوبي باشم. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده.
بابي

اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابي هست. درسته که من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم که بچه خوبي باشم.
بابي

بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش. بابي رفت کليسا. کمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اون جا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت (دزديد) و از کليسا فرار کرد. بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پيش منه. اگه مي خواييش واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده!!!
بابي

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:46 توسط رزا| |

سلام به دوستان : اين دفعه برايتان داستان جذاب و عاشقانه بيژن و منيژه را گذاشتيم تا از داستان هاى بلند معروف ايرانى و رمانتيك هم استفاده كنيد و لذت ببريد. داستان بيژن و منيژه اثرى از فردوسى شاعر نامدار ايرانى است. تاریخ تولد: 329 هجری قمری، تاریخ درگذشت: 409 هجری قمری،  آرامگاه: مشهد - طوس.
حکیم ابوالقاسم فردوسی، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایرانی در سال 329 هجری قمری در روستایی در نزدیکی شهر طوس به دنیا آمد. طول عمر فردوسی را نزدیک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد. فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری بزرگ به نام «شاهنامه» شد. شاهنامه فردوسی که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد، مجموعه ای از داستان های ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ماست که کارهای پهلوانی آن ها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و دینداری توصیف می کند. فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنین اثر گرانبهایی کرد، در پایان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود، عرضه داشت، تا شاید از سلطان محمود صله و پاداشی دریافت نماید و باعث ولایت خود شود. سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار دینار به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پیمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.

داستان بيژن و منيژه از داستان هاي زيباي شاهنامه است. بيژن پهلوان ايراني و پسر گيو و منيژه دختر افراسياب شاه توران است‌. برخورد بيژن و منيژه و عشق ايشان به يكديگر كه از دو كشور بدخواه و دشمن مي ‌باشند, موانعي كه بر سر راه ايشان پيش مي آيد و سرانجام اين عشق و نجات عشاق به دست رستم ماجراي مفصلي است كه فردوسى در كمال زيبايي و لطف سروده است و اين خود نشان مي ‌دهد كه اين شاعر بزرگوار با چه قدرتي وصف ميدان هاي جنگ و پهلواني ها و قهرماني ها را در كنار صحنه ‌هاي لطيف عاشقانه قرار مي ‌دهد.

ثريا چون منيژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بيژن

كيخسرو روزي شادان بر تخت شاهنشهي نشسته و پس از شكست اكوان ديو و خونخواهي سياوش جشني شاهانه ترتيب داده بود. جام ياقوت پر مي‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگي دل بر رامش و طرب نهاده بودند.

همه بادﮤ خسرواني به دست
همه پهلوانان خسرو پرست

مي اندر قدح چون عقيق يمن
به پيش اندرون دستـﮥ نسترن

سالاربار كمر بسته بر پا ايستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده ‌دار شتابان رسيد و خبر داد كه ارمنيان كه در مرز ايران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهي آمده اند و بار مي خواهند. سالار نزد كيخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنيان به درگاه شتافتند و زاري كنان داد خواستند:
شهريارا ! شهر ما از سويي به توران زمين روي دارد و از سوي ديگر به ايران.
از اين جانب بيشه اي بود سراسر كشتزار و پر درخت ميوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ اميد ما بدان بسته. اما ناگهان بلايي سر رسيد. گرازان بسيار همـﮥ بيشه را فرا گرفتند‌, با دندان قوي درختان كهن را به دو نيمه كردند. نه چارپاي از ايشان در امان ماند و نه كشتزار.
شاه برايشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرين نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشيدند پس از آن روي به دلاوران كرد و گفت: كيست كه در رنج من شريك شود و سوي بيشه بشتابد و سر خوكان را با تيغ ببرد تا اين خوان گوهر نصيبش گردد.
كسي پاسخ نداد جز بيژن فرخ نژاد كه پا پيش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گيو پدر بيژن از اين گستاخي بر خود لرزيد و پسر را سرزنش كرد.

به فرزند گفت اين جواني چر است؟
به نيروي خويش اين گماني چر است؟

جوان ارچه دانا بود با گهر
ابي آزمايش نگيرد هنر

به راهي كه هرگز نرفتي مپوي
بر شاه خيره مبر آب روي

بيژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگين در اين سفر پرخطر به راهنمائيش گماشته شد.
بيژن آمادﮤ سفر گشت و با يوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجير كنان و شادان سپردند تا به بيشه رسيدند, آتش هولناكي افروختند و ماده گوري بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشيدن و شادماني بسيار, گرگين جاي خواب طلبيد. اما بيژن از اين كار بازش داشت و به ايستادگي و ادارش كرد و گفت: يا پيش آي يا دور شو و در كنار آبگير مراقب باش تا اگر گرازي از چنگم رهايي يافت با زخم گرز سر از تنش جدا كني. گرگين درخواستش را نپذيرفت و از يارمندي سرباز زد.

تو برداشتي گوهر و سيم و زر
تو بستي مر اين رزمگه را كمر

كنون از من اين يار مندي مخواه
بجز آنكه بنمايمت جايگاه

بيژن از اين سخن خيره ماند و تنها به بيشه در آمد و با خنجري آبداده از پس خوكان روانه شد. گرازان آتش كارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند.
گرازي به بيژن حمله‌ ور گرديد و زره را بر تتش دريد, اما بيژن به زخم خنجر تن او را به دو نيم كرد و همگي ددان را از دم تيغ گذراند و سرشان را بريد تا دندانهايشان را پيش شاه ببرد و هنر و دلاوري خود را به ايرانيان بنماياند, گرگين كه چنان ديد به ظاهر بر بيژن آفرين ها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامي سخت هراسيد و دربارﮤ بيژن انديشه ‌هاي ناروا بخاطر راه داد.

ز بهر فزوني و از بهر نام
به راه جواني بگسترد دام

پس از باده گساري و شادماني بسيار, گرگين نقشـﮥ تازه را با بيژن در ميان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتي است خرم و نزه كه جويش پر گلاب و زمينش چون پرنيان و هوايش مشكبو است. هر سال در اين هنگام جشني برپا مي شود, پريچهرگان به شادي مي نشينند منيژه دختر افراسياب در ميانشان چون آفتاب تابان مي ‌درخشد.

زند خيمه آنگه بر آن مرغزار
ابا صد كنيزك همه چون نگار

همه دخت تركان پوشيده روي
همه سرو قد و همه مشكبوي

همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از مي به بوي گلاب

بهتر آنكه به سوي ايشان بشتابيم و از ميان پريچهرگان چند تني برگزينيم و نزد خسرو باز گرديم. بيژن جوان از اين گفته شاد گشت و به سوي جشنگاه روان شد. پس از يك روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادي گذراندند. از سوي ديگر منيژه با صد كنيزك ماهرو به دشت رسيد و بساط جشن را گسترد. چهل عماري از سيم و زر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
همينكه گرگين از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بيژن گفت و از رامش و جشن ياد كرد. بيژن عزم كرد كه پيشتر رود تا آئين جشن تورانيان را از نزديك ببيند و پرى رويان را بهتر بنگرد. از گنجور كلاه شاهانه و طوق كيخسروي خواست و خود را به نيكو و جهي آراست و بر اسب نشست و خود را شتابان به دشت رسانيد و در پناه سروي جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آواي رود و سرود بود و پرى رويان دشت و دمن را از زيبايي خرم گردانيده بودند بيژن از اسب به زير آمد و پنهاني به ايشان نگريست و از ديدن منيژه صبر و هوش از كف داد. منيژه هم چون زير سرو بن بيژن را ديد با كلاه شاهانه و ديباي رومي و رخساري چون سهيل يمن درخشان, مهرش بجنبيد و دايه را شتابان فرستاد تا ببيند كيست و چگونه به آن ديار قدم گذارده و از بهر چه كار آمده است.

بگويش كه تو مردمي يا پري
برين جشنگه بر همي بگذري

نديديم هرگز چو تو ماهروي
چه نامي تو و از كجايي بگوي

ادامه دارد!

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:37 توسط رزا|
مولانا:
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است و تنها يك گناه، و آن جهل است و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار، گفتار و پندار است .زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم، آن گاه معجزات رخ مي دهند
.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او زندگي، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است !چرا كه انسان ناآگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است
!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد كه به حقيقت مي رسد !نه پيش از آن
!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان  "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي
.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مى پرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟ !و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي كاملا عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد !ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم .تمامي كوشش مولانا در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست.

او مي گويد :معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند .فقط كافي است نگاهشان كنيد.
او گويد: به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست !لازم نيست تا به جايي برويد !براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد !بلكه در هر نقطه از زمين، و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي كند !تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است" شاهد بودن و گوش دادن
"
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته‌ايم!
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 4:10 توسط رزا| |
امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
 
اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.
 
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت:
 
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
 
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
 
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
 
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است:
 
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيش تري دارد، که از میز غذا و فرصت های خود غافل می شویم ...؟!! در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 4:8 توسط رزا|

نام: کتایون ریاحی
تاریخ تولد: 1340
مدرک تحصیلی: لیسانس ادبیات و مردم شناسی.
خواهر علیرضا ریاحی (بازیگر) 

بیوگرافی:
با نویسندگی برای کودکان شروع کرد و با فیلم « خبرچین » به سینما آمد. اما فیلم در نیمه راه متوقف شد و او برای بازی در فیلم « پاییزان » انتخاب شد.

در آن زمان در سینما چندان موفق نبود اما با بازی در مجموعه « پدرسالار » توانست خود را مطرح کند و حضور او در مجموعه های « روزهای زندگی » و خصوصا سریال « پس از باران » از او چهره محبوبی ساخت. ریاحی موفق شد در مجموعه های « پس از باران » و « شب دهم » بازی بسیار زیبایی ارائه دهد.
او پس از پنج سال دوری از سینما با بازی در « شام آخر » مهم ترین و زیباترین بازی دوران زندگی خود را به معرض نمایش گذاشت و برای بازی در همین فیلم کاندیدای جایزه بهترین بازی نقش اول زن از بیستمین جشنواره فیلم فجر شد.
« این زن حرف نمی زند » دیگر فیلمی بود که توانایی های کتایون ریاحی را به رخ همگان می کشید. ریاحی برای بازی در این فیلم هم کاندید جایزه از هفتمین جشن خانه سینما شد و حال هم در نقش زليخا در سريال يوسف پيامبر خوش درخشيد.

 http://www.iranelectshop.com

http://www.iranelectshop.com

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط رزا| |

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"
دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."
زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟"
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند."

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:29 توسط رزا| |

يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.

همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:4 توسط رزا| |

خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم؟ نادرشاه گفت: اینجا نیامده ایم پی تخت و تاج، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید.

هشتصد مزدور اشرف، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند. نادر رو به آن ها کرد و گفت: چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید؟! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید؟ مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم .از میان سپاه ایران فریادی برخاست که ما همه نادریم! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند ." ما همه نادریم"! و به سخن ارد بزرگ: کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند .

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 3:30 توسط رزا| |
رانندگی می کردم که موبایلم زنگ خورد. گفتم:
- الو... بفرمائید. چرا حرف نمی زنید؟
فقط فوت کرد!
گفتم
:
- اگر زشتی یه فوت کن و اگر خوشگلی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد
.
گفتم
:
- اگر اهل قرار نیستی یه فوت کن و اگر هستی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد
.
گفتم
:
- من فردا می خواهم بروم رستوران شاندیز. اگر ساعت دوازده نمی توانی بیايی یک فوت کن و اگر می توانی بیايی دوتا فوت کن. دوتا فوت کرد.

با خوشحالی گوشی را قطع کردم. فردا صبح حسابی به خودم رسیدم. دوش گرفتم، لباس شیک پوشیدم و بهترین اودکلن را زدم. در پوست خودم نمی گنجیدم. همه فکرم به قرار امروز بودم.
داشتم از خانه خارج می شدم که زنم صدام کرد و گفت
:
- عزیزم! ناهار میايی خانه؟ اگر نمیای یک فوت کن. اگر میايی دوتا فوت کن.

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 3:29 توسط رزا| |

موضوع انشا: فايده گاو بودن را بنويسيد.

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می کشند و اگر آن ها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهم ترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشا باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست می کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده است می خواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آن ها آن قدر گاو هستند که به خواستگاری آن ها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمی گوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند این همه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی ، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه زهر، طلاق و طلاق کشی و... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آن ها چشم های سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره می گوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آن قدر عاقلند که می دانند بهترین سال های عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند. گاوها بخاطر چشم و هم چشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم. آقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها _که البته زشت است_ استفاده می شود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده می کنیم. تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر تو هم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها. 

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رو از تو پس می گیرم

 دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: "عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ!! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟ گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمی کنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند. رویشان را با سیلی رخ نگه نمی دارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد. هیچ گاوی غمباد نمی گیرد. هیچ گاوی رشوه نمی گیرد. هیچ گاوی اختلاص نمی کند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند. هیچ گاوی دروغ نمی گوید. هیچ گاوی آن قدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمی کند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد. هیچ گاوی... 

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشا می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر من مهم ترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید... لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو، ولی... هیچ گاوی نگفت: من گفت: ما... 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:17 توسط رزا|

 

كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم دیگری به نظر می رسید كه در گذشته دیده بودم .بچه ها روی شش نیمكت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آن ها بود. از بسیاری از جنبه ها این كلاس هم شبیه همه كلاس های ابتدایی بود، با این همه روزی كه من برای اولین بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.

"دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر كوچكی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. در ضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهی كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاس ها شركت می كردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.

آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روی نیمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی كه همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر كرده است.

"من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

"من نمی توانم عددهای بیش تر از سه رقم را تقسیم كنم."

"من نمی توانم كاری كنم كه دبی مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این كار ادامه می داد.

از جا بلند شدم و روی كاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
همه كاغذها پر از "نمی توانم" ها بود.

كنجكاویم سخت تحریك شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم كه او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است.

"من نمی توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلم ها بیاید."

" من نمی توانم دخترم را وادار كنم ماشین را بنزین بزند."

"من نمی توانم آلن را وادار كنم به جای مشت از حرف استفاده كند."

سر در نمی آوردم كه این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی كردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت كار به كجا می كشد.

شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یك صفحه را پر كرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:
- همان یك صفحه كافی است. صفحه دیگر را شروع نكنید.

بعد از بچه ها خواست كه كاغذهایشان را تا كنند و یكی یكی نزد او بروند.

روی میز معلم یك جعبه خالی كفش بود. بچه ها كاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بیرون رفتند.

من هم پشت سر آن ها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یك بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی كه رسیدند، ایستادند. بعد زمین را كندند.
آن ها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن كنند!

كندن زمین ده دقیقه ای طول كشید چون همه بچه های كلاس چهارم دوست داشتند در این كار شركت كنند. وقتی كه سه چهار متری زمین را كندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و به سرعت روی آن خاك ریختند.

سی و یك شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر كدام از آن ها حداقل یك ورقه پر از "نمی توانم" در آن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همین طور!

در این موقع "دونا" گفت:
- دخترها! پسرها! دست های همدیگر را بگیرید و سرتان را خم كنید.

شاگردها بلافاصله حلقه ای تشكیل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی كرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او در این دنیای خاكی با ما زندگی می كرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه می رفتیم نام او را می شنیدیم، در مدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در كاخ سفید! اینك ما "نمی توانم" را در جایگاه ابدی اش به خاك سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم كرد" باقی خواهد ماند. آن ها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با كمك شما شاگردها، آن ها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند .خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود كند و به همه آن هایی كه حضور دارند قدرت عنایت فرماید كه بی حضور او به سوی آینده بهتر حركت كنند. آمین!

هنگامی كه به این سخنرانی گوش می كردم فهمیدم كه این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند كرد. این حركت شكوهمند سمبولیك چیزی بود كه برای همه عمر به یاد آن ها می ماند و در ضمیر نا خود آگاه آن ها حك می شد.
آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین كرده بودند. این تلاش شكوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود .ولی هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آن ها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار كردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:

نمی توانم: تاریخ فوت 28/3/1980

و كاغذ را بالای تخته سیاه آویزان كرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می كرد و شاگرد به یاد می آورد كه "نمی توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند. با اینكه سال ها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهم ترین درس زندگیم را از او گرفتم.
حالا سال ها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم كه "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم!

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 3:21 توسط رزا| |

 دست عاطفه در دستم بود، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسورانه از بالای سرسره پایین می آمد، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیش تر می شد، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم. اون که چیزی کم نداشت، چرا باید آنقدر ترسو بار می آمد؟
نمی دانستم پدر و مادر آن بچه چه کسانی بودند، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادربود، تا فقط کمی از جسارت آن ها را به ارث می برد. از آن جا دور شدیم، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دست های کوچکش پدر معلول و مادر نابینایش را هدایت می کرد.
و این بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد، عاشقانه عاطفه را بغل کردم و خدا را به خاطر کارهای عجیب ولی زیبایش شکر کردم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:23 توسط رزا|
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا را برانگيخت. بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم، چه مي كني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت: آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد! فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد، بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيز توجه نكردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست كجا بود؟ همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه مي كرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:22 توسط رزا| |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد.» پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است!»
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:42 توسط رزا| |

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط رزا| |

در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيش تر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد...) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد...!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حالي که چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد، به چشم هاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم... (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد...! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم زشتى تو هم از بين مى ره؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 4:4 توسط رزا|

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت: "ميليون ها ستاره مي بينم." هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟." واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد." شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 4:3 توسط رزا| |

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟

پیرمرد: معلومه که نه.

-
چرا آقا...مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟؟


-
یه چیزایی کم میشه...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.

-
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟


-
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

-
خوب...آره امکان داره.

-
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی.


-
خوب...آره این هم امکان داره.

-
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده.


-
آره ممکنه.


-
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد.


-
لبخندی بر لب مرد جوان نشست.


-
در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما.


-
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد.


-
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه.


-
مرد جوان دوباره لبخند زد.


-
یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین

-
اوه بله...حتما و تبسمی بر لبانش نشست.


-
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه...می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:28 توسط رزا| |

آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالي که خانمش هر روز در خانه بود. او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد. بنابراين دعا کرد: خداي عزيز: من هر روز سر کار مي روم و 8 ساعت بيرونم در حالي که خانمم فقط در خانه مي ماند من مي خواهم او بداند براي من چه مي گذرد؟ بنابراين لطفا اجازه بدين براي يک روز هم که شده ما جاي همديگه باشيم. خداوند با معرفت بي انتهايش آرزوي اين مرد را برآورد کرد. صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون يک زن از خواب بيدار شد و براي همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بيدار کرد و لباس هاي مدرسه شونو آماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتي شون گذاشت و به مدرسه برد. خانه رو جارو کرد. براي گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالي رفت. جاي خواب (کجاوه) گربه هارو تميز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت يک بعد از ظهر بود و او عجله داشت براي درست کردن رختخواب ها. به کار انداختن لباسشويي. جارو و گرد گيري. تي کشيدن آشپز خانه. رفتن به مدرسه براي آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل. آماده کردن شير و خوردني ها و گرفتن برنامه بچه ها براي کار خانه. اتو کشي و مرتب کردن ميز غذا خوري نگاه کردن تلويزيون حين اتو کشي در ساعت 4:30 بعد از ظهر و... (از ذکر انجام بقيه کارها فاکتور گيري شد. (در ساعت 9:00 او از يک کار طاقت فرساي روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت. صبح روز بعد بلافاصله قبل از بيدار شدن از خواب گفت: خدايا: من چه فکري مي کردم من سخت در اشتباه بودم براي غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل. لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم. خداوند با معرفت لايتناهي خود جواب داد: بنده ام من احساس مي کنم تو درست را ياد گرفتي و خوشحالم که مي خواهي به شرايط خودت برگردي ولي تو فقط مجبوري نُه ماه صبر کني زيرا تو حامله شده اي!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:55 توسط رزا| |

 

خیلی سریع ارتباط برقرار کرد توانست به سرعت او را بشناسد و به زبان همدیگر صحبت کنند. بیش تر از آن چيزي که فکر می کرد به يكديگر نزدیک شدند و سریع تر از آن چيزي که فکر می کرد با هم دوست شدند. فقط یك مشکل وجود داشت، در دنیای دو بعدی هر کدام اگر تصمیم می گرفت حركتي انجام بدهد باید از روی نفر دیگر رد میشد و همین طور برای رسیدن به خیلی از خواسته هايشان مجبور بودند همدیگر را زیر پا بگذارند و عبور کنند چون به جز فضای بالای سر نفر دیگر جایی برای عبور نبود.

برای دومي کار سختی نبود اما اولي نمی توانست، حرکت نکردن یعنی سکون و حرکت کردن یعنی زیر پا گذاشتن دوست داشتنی ها. از تنها نبودن به اندازه چند روز لذت برد و اما كمي بعد از له شدن زير پا درمانده گشت. تصمیم گرفت تنها بماند، آدم دوم را زیر پا گذاشت و از رويش رد شد و وقتی برگشت معذرت خواهی کند و با او از تصميمش بگويد، ديگر دومي را نديد. باز تنها شده بود اما این بار خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. می دانست که در دنیای دو بعدي نمی تواند تنها نباشد و اگر بخواهد تنها ناشد باید آرزوی چیزی را داشته باشد که حتی تصور ناپذیر به نظر می آمد. او فهمیده بود که دوتا بودن شرایط محیطی می خواهد و صرفا خواستنش کافی نیست...!"

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 3:21 توسط رزا| |

ورونيکا هورست را زنبور نيش زده بود. هرچند که اين اتفاق ممکن بود بعد از چند دقيقه درد و سوزش فراموش شود، اما معلوم شد که او در بيست و نه سالگي و در اوج سلامتي و جواني به نيش زنبور حساسيت دارد، دچار شوک شديدي شد و نزديک بود که بميرد. خوش‌بختانه شوهرش گرگور با او بود و بدن نيمه‌جانش را در ماشين انداخت و با سرعت از وسط شهر قيقاج رفت و او را به بيمارستان رساند و آن‌جا توانسنتد جانش را نجات دهند.

وقتي لس ميلر اين ماجرا را از زنش ليزا که بعد از يک جلسه تنيس همراه غيبت با زنان ديگر سرحال و قبراق بود، شنيد حسوديش شد. او و ورونيکا تابستان گذشته با هم سر و سري داشتند و براساس حقي که عشق‌شان به او مي‌داد در آن لحظات او مي‌بايست همراه ورونيکا باشد و قهرمانانه جانش را نجات دهد. گرگور حتي آن‌قدر حضور ذهن داشته که بعد از همه ماجرا به مرکز پليس برود و توضيح دهد که چرا از چراغ قرمز رد شده و با سرعت غيرمجاز رانندگي کرده است.
 ليزا معصومانه گفت: «نمي شه باور کرد که با اين‌که تقريباً سي سالش است هيچ‌وقت زنبور نيشش نزده بوده، چون هيچ‌کس نمي‌دانسته که به نيش زنبور حساسيت دارد. من که وقتي بچه بودم بارها زنبور نيشم زده بود.»
- فکر کنم ورونيکا توي شهر بزرگ شده.
ليزا که از حضور ذهن او براي دفاع از ورونيکا تعجب کرده بود، گفت: «باز هم دليل نمي‌شه. همه‌جا پارک هست.»
لس ورونيکا را در خانه‌اش توي تختش جايي که به نطرش رنگ صورتي خيلي ملايمي همه‌جا را پوشانده بود، بين ملافه‌هاي چروک خورده تصور کرد و گفت: «اون اصلاً اهل بيرون رفتن و اين‌ها نيست.»
ليزا اين طور نبود. تنيس، گلف، پياده‌روي و اسکي در تمام سال صورتش را آفتاب‌سوخته و پر از کک و مک مي‌کرد. اگر کسي از خيلي نزديک نگاه مي‌کرد مي‌ديد که حتي عنبيه‌هاي آبي‌اش برنزه و خال‌خالي شده‌اند. ليزا که احساس کرد انگار لس موضوع اصلي را فراموش کرده گفت: «در هر صورت نزديک بوده بميرد.»
براي لس باورکردني نبود که جسم زيبا و روح بلندمرتبه ورونيکا بر اثر يک بدشانسي شيميايي براي هميشه از اين دنيا محو شود. در دقايقي که ورونيکا بدحال شده بوده، لابد به عاشق سابقش فکر کرده بوده. هر چند که لس احتمالاً در آن لحظات سرعت‌عمل کم‌تري از گرگور شوهر کوتاه قد و سياه‌چرده ورونيکا که انگليسي را اگر نتوان گفت با لهجه، با ظرافت احمقانه‌اي که احساس لغات را از بين مي‌برد، حرف مي‌زد، از خودش نشان مي‌داد. شايد لس با به هم زدن رابطه‌شان در پايان تابستان بدون اين‌كه خودش بداند جان ورونيكا را نجات داده بود. اگر او به جاي گرگور بود دست و پايش را گم مي‌کرد و نمي‌دانست چه كار بايد بکند و ممکن بود که اشتباه مرگ‌باري مرتكب شود.

لس با آزردگي به اين فکر افتاد که اين اتفاق ساده مي‌تواند به يكي از وقايع مهم در زندگي خانواده هورست تبديل شود. روزي كه مامان (و يا بعدها مامان بزرگ) را زنبور گزيده و بابابزرگ بامزه خارجي‌الاصل جانش را نجات داده. لس آن‌قدر حسوديش شده بود كه عضلات شكمش منقبض شد و از درد به خود پيچيد. اگر او، لس خيال‌پرداز، به جاي گرگور بداخم و عمل‌گرا همراه ورونيکا بود، اين اتفاق برايش معني شاعرانه‌اي پيدا مي‌کرد. از بين رفتن ورونيکا بر اثر اين حادثه با عشق نافرجام تابستاني‌شان تناسب بيش‌تري داشت. چه چيزي جز مرگ حتي از رابطه جنسي هم صميمانه‌تر است؟ پيکر بي‌جان و رنگ‌پريده ورونيكا را مجسم كرد که در گهواره دست‌هاي او آرام گرفته است.
ورونيكا لباس تابستاني‌اي مي‌پوشيد كه خيلي دوستش ‌داشت. پيراهني با يقه قايقي باز و آستين‌هاي سه‌ربع كه تركيبي از طيف کم‌رنگ تا پر رنگ نارنجي داشت. رنگي بود كه کم‌تر زني مي‌پوشيد. اما به ورونيکا مي‌آمد و حالت بي‌تفاوتي به سر و وضع را كه از موهاي لخت و چشمان سبزش مي‌شد خواند، تشديد مي‌کرد. لس هر وقت به ياد دوران دوستي‌شان مي‌افتاد همه چيز را با اين رنگ به خاطر مي‌آورد. هرچند وقتي كه از هم جدا شده بودند تابستان تمام شده بود و پاييز بود. چمن‌ها زرد شده بودند و سر و صداي زنجر‌ه‌ها همه‌جا را پر کرده بود. چشمان ورونيكا وقتي كه داشت به حرف‌هاي لس گوش مي داد تر شده بود و لب پايينش لرزيده بود. لس توضيح داده بود كه او نمي‌تواند به سادگي ليزا و بچه‌ها را كه هنوز خيلي كوچك بودند ترك كند و بهتر است تا هنوز كسي از رابطه‌شان بويي نبرده و زندگي هر دو خانواده خراب نشده، تمامش كنند. ورونيكا در ميان سيل اشك‌هايش او را متهم كرد كه آن‌قدر دوستش ندارد كه از چنگ گرگور نجاتش دهد و او گفت که ترجيح مي دهد بگويد آن‌قدر آزاد نيست كه اين كار را بكند. آن‌ها در آغوش هم گريه كردند و اشك‌هاي لس روي پوست شانه برهنه ورونيکا که از بين يقه باز قايقي‌اش برق مي زد ريخته بود و به هم قول داده بودند كه از اين رابطه چيزي به كسي نگويند.
اما با گذشت پاييز و زمستان و رسيدن تابستان بعد لس احساس مي‌كرد اشتباه کرده که چنين قولي داده است. دوستي‌شان رابطه‌ جالبي بود كه بدش نمي‌آمد بقيه هم بدانند. سعي كرده بود دوباره توجه ورونيکا را به خودش جلب کند اما او نگاه‌هاي مشتاقش را بي‌جواب گذاشته بود و به تلاش‌هايش براي جلب توجه او در بين جمعيت با گستاخي جواب داده بود. در يك مهماني وقتي كه لس گوشه‌اي تنها گيرش انداخته بود با چشمان سبزش به او خيره شده بود و با اخمي در ابروهاي كماني قرمزش به او گفته بود: «لس عزيزم تا حالا شنيده‌اي كه مي گن اگه نمي‌خواي دستشويى كنى از مستراح گم شو بيرون؟» لس گفت: «خوب، حالا ديگر شنيده‌ام.» به‌اش برخورده بود و تعجب كرده بود. امكان نداشت ورونيكا با اين لحن صحبت کند. همان‌طور كه امكان نداشت لباس نارنجي آن رنگي بپوشد.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 2:29 توسط رزا| |