قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........
ليلا اوتادي متولد ۱۴ مرداد ماه 1362، داراي مدرك كارداني معماري داخلي از دانشكده غيرانتفاعي آموزش عالي است. وي با فيلم «چشمان سياه» ساخته ايرج قادري بازيگري را آغاز كرد.۱ - مجموعه مهر و ماه. ۲ - مجموعه آخرین گناه. ۳ - مجموعه خونمردگی فعالیت در تله فیلم ها: ۱ - تله فیلم گوشه نشینان. ۲ - تله فیلم بیرون از بهشت (جنگلبان). ۳ - تله فیلم همان روز فعالیت در سینما: ۱ - حرکت اول. ۲ - عشق من. ۳ - زندگی ترش. ۴ - دعوت. ۵ - زن ها فرشته اند (سپیده دم). ۶ - قصه دل ها (۱۳۸۵). ۷ - چپ دست (۱۳۸۴). ۸ - بيد مجنون (۱۳۸۳). ۹ - چشمان سياه (۱۳۸۱). ۱۰- چهار انگشتی. ۱۱- فیلم کوتاه فرش. سلام به دوستان : اين دفعه برايتان داستان جذاب و عاشقانه بيژن و منيژه را گذاشتيم تا از داستان هاى بلند معروف ايرانى و رمانتيك هم استفاده كنيد و لذت ببريد. داستان بيژن و منيژه اثرى از فردوسى شاعر نامدار ايرانى است. تاریخ تولد: 329 هجری قمری، تاریخ درگذشت: 409 هجری قمری، آرامگاه: مشهد - طوس. داستان بيژن و منيژه از داستان هاي زيباي شاهنامه است. بيژن پهلوان ايراني و پسر گيو و منيژه دختر افراسياب شاه توران است. برخورد بيژن و منيژه و عشق ايشان به يكديگر كه از دو كشور بدخواه و دشمن مي باشند, موانعي كه بر سر راه ايشان پيش مي آيد و سرانجام اين عشق و نجات عشاق به دست رستم ماجراي مفصلي است كه فردوسى در كمال زيبايي و لطف سروده است و اين خود نشان مي دهد كه اين شاعر بزرگوار با چه قدرتي وصف ميدان هاي جنگ و پهلواني ها و قهرماني ها را در كنار صحنه هاي لطيف عاشقانه قرار مي دهد. ادامه دارد! ۱. داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد ! وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت:
حکیم ابوالقاسم فردوسی، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایرانی در سال 329 هجری قمری در روستایی در نزدیکی شهر طوس به دنیا آمد. طول عمر فردوسی را نزدیک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد. فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری بزرگ به نام «شاهنامه» شد. شاهنامه فردوسی که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد، مجموعه ای از داستان های ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ماست که کارهای پهلوانی آن ها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و دینداری توصیف می کند. فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنین اثر گرانبهایی کرد، در پایان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود، عرضه داشت، تا شاید از سلطان محمود صله و پاداشی دریافت نماید و باعث ولایت خود شود. سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار دینار به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پیمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.
ثريا چون منيژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بيژن
كيخسرو روزي شادان بر تخت شاهنشهي نشسته و پس از شكست اكوان ديو و خونخواهي سياوش جشني شاهانه ترتيب داده بود. جام ياقوت پر مي در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگي دل بر رامش و طرب نهاده بودند.
همه بادﮤ خسرواني به دست
همه پهلوانان خسرو پرست
مي اندر قدح چون عقيق يمن
به پيش اندرون دستـﮥ نسترن
سالاربار كمر بسته بر پا ايستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده دار شتابان رسيد و خبر داد كه ارمنيان كه در مرز ايران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهي آمده اند و بار مي خواهند. سالار نزد كيخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنيان به درگاه شتافتند و زاري كنان داد خواستند:
شهريارا ! شهر ما از سويي به توران زمين روي دارد و از سوي ديگر به ايران.
از اين جانب بيشه اي بود سراسر كشتزار و پر درخت ميوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ اميد ما بدان بسته. اما ناگهان بلايي سر رسيد. گرازان بسيار همـﮥ بيشه را فرا گرفتند, با دندان قوي درختان كهن را به دو نيمه كردند. نه چارپاي از ايشان در امان ماند و نه كشتزار.
شاه برايشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرين نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشيدند پس از آن روي به دلاوران كرد و گفت: كيست كه در رنج من شريك شود و سوي بيشه بشتابد و سر خوكان را با تيغ ببرد تا اين خوان گوهر نصيبش گردد.
كسي پاسخ نداد جز بيژن فرخ نژاد كه پا پيش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گيو پدر بيژن از اين گستاخي بر خود لرزيد و پسر را سرزنش كرد.
به فرزند گفت اين جواني چر است؟
به نيروي خويش اين گماني چر است؟
جوان ارچه دانا بود با گهر
ابي آزمايش نگيرد هنر
به راهي كه هرگز نرفتي مپوي
بر شاه خيره مبر آب روي
بيژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگين در اين سفر پرخطر به راهنمائيش گماشته شد.
بيژن آمادﮤ سفر گشت و با يوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجير كنان و شادان سپردند تا به بيشه رسيدند, آتش هولناكي افروختند و ماده گوري بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشيدن و شادماني بسيار, گرگين جاي خواب طلبيد. اما بيژن از اين كار بازش داشت و به ايستادگي و ادارش كرد و گفت: يا پيش آي يا دور شو و در كنار آبگير مراقب باش تا اگر گرازي از چنگم رهايي يافت با زخم گرز سر از تنش جدا كني. گرگين درخواستش را نپذيرفت و از يارمندي سرباز زد.
تو برداشتي گوهر و سيم و زر
تو بستي مر اين رزمگه را كمر
كنون از من اين يار مندي مخواه
بجز آنكه بنمايمت جايگاه
بيژن از اين سخن خيره ماند و تنها به بيشه در آمد و با خنجري آبداده از پس خوكان روانه شد. گرازان آتش كارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند.
گرازي به بيژن حمله ور گرديد و زره را بر تتش دريد, اما بيژن به زخم خنجر تن او را به دو نيم كرد و همگي ددان را از دم تيغ گذراند و سرشان را بريد تا دندانهايشان را پيش شاه ببرد و هنر و دلاوري خود را به ايرانيان بنماياند, گرگين كه چنان ديد به ظاهر بر بيژن آفرين ها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامي سخت هراسيد و دربارﮤ بيژن انديشه هاي ناروا بخاطر راه داد.
ز بهر فزوني و از بهر نام
به راه جواني بگسترد دام
پس از باده گساري و شادماني بسيار, گرگين نقشـﮥ تازه را با بيژن در ميان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتي است خرم و نزه كه جويش پر گلاب و زمينش چون پرنيان و هوايش مشكبو است. هر سال در اين هنگام جشني برپا مي شود, پريچهرگان به شادي مي نشينند منيژه دختر افراسياب در ميانشان چون آفتاب تابان مي درخشد.
زند خيمه آنگه بر آن مرغزار
ابا صد كنيزك همه چون نگار
همه دخت تركان پوشيده روي
همه سرو قد و همه مشكبوي
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از مي به بوي گلاب
بهتر آنكه به سوي ايشان بشتابيم و از ميان پريچهرگان چند تني برگزينيم و نزد خسرو باز گرديم. بيژن جوان از اين گفته شاد گشت و به سوي جشنگاه روان شد. پس از يك روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادي گذراندند. از سوي ديگر منيژه با صد كنيزك ماهرو به دشت رسيد و بساط جشن را گسترد. چهل عماري از سيم و زر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
همينكه گرگين از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بيژن گفت و از رامش و جشن ياد كرد. بيژن عزم كرد كه پيشتر رود تا آئين جشن تورانيان را از نزديك ببيند و پرى رويان را بهتر بنگرد. از گنجور كلاه شاهانه و طوق كيخسروي خواست و خود را به نيكو و جهي آراست و بر اسب نشست و خود را شتابان به دشت رسانيد و در پناه سروي جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آواي رود و سرود بود و پرى رويان دشت و دمن را از زيبايي خرم گردانيده بودند بيژن از اسب به زير آمد و پنهاني به ايشان نگريست و از ديدن منيژه صبر و هوش از كف داد. منيژه هم چون زير سرو بن بيژن را ديد با كلاه شاهانه و ديباي رومي و رخساري چون سهيل يمن درخشان, مهرش بجنبيد و دايه را شتابان فرستاد تا ببيند كيست و چگونه به آن ديار قدم گذارده و از بهر چه كار آمده است.
بگويش كه تو مردمي يا پري
برين جشنگه بر همي بگذري
نديديم هرگز چو تو ماهروي
چه نامي تو و از كجايي بگوي
۲. هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت !
۳. مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !
۴. هر انسان تا ۸ دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
۵. اغلب مارها ۶ ردیف دندان دارند !
۶. وقتی به خورشید نگاه می کنید ۸ دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !
۷. قلب میگو در سر آن واقع است !
۸. ظروف پلاستیکی تقریبا ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !
۹. حدود ۲۵۰ نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است !
۱۰. دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !
۱۱. حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !
۱۲. آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود ؟!
۱۳. با ۳۰ گرم طلا می توان نخی به طول ۸۱ کیلومتر درست کرد !
۱۴. فنلاند از ۱۷۰ هزار و ۵۸۵ جزیره تشکیل شده است !
۱۵. زمین در آغاز پیدایش ۲۰۰۰ بار بزرگ تر از حجم کنونی اش بود !
۱۶. در زبان عربی برای کلمه شمشیر ۸۵۰ واژه مختلف وجود دارد !
۱۷. گران ترین کفش دنیا ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است !
۱۸. برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان ۲۰۰ میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !
۱۹. کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود، آن را پیدا می کند !
۲۰. فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !
۲۱. قلب وال در هر دقیقه فقط ۹ بار می زند !
۲۲. ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت !
۲۳. در سال ۱۳۸۰ تعداد گوسفندان زلاندنو ۴۴ میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور ۴ میلیون نفر بود !
۲۴. قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !
۲۵. جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
۲۶. مغز در هنگام خواب فعال تر از وقتی است که تلویزیون می بینید !
۲۷. ۹۰% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !
۲۸. چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگا پیکسل عمل می کند !
۲۹. آب دریا بهترین ماسک صورت است !
۳۰. سرعت عطسه یک انسان برابر است با ۱۶۰ کیلومتر در ساعت !
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است و تنها يك گناه، و آن جهل است و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار، گفتار و پندار است .زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم، آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او زندگي، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است !چرا كه انسان ناآگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد كه به حقيقت مي رسد !نه پيش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مى پرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟ !و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي كاملا عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد !ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم .تمامي كوشش مولانا در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست.
او مي گويد :معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند .فقط كافي است نگاهشان كنيد.
او گويد: به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست !لازم نيست تا به جايي برويد !براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد !بلكه در هر نقطه از زمين، و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي كند !تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است" شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفتهايم!
اما هرچه لحظات بيش تري سپري مي شد ناشکيبايي او از اين که مي ديد پيشخدمت ها کوچک ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچک ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است:
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيش تري دارد، که از میز غذا و فرصت های خود غافل می شویم ...؟!! در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.











