تبليغاتX
قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
 بي سر و صدا از پله هاي نيمه تاريك بالا رفت. در طبقه اول كارگرها مشغول نظافت آزمايشگاه بودند. طبقه دوم به كلي تعطيل بود. در طبقه سوم هم جز مطب دكتر همه درها بسته بود. از شكاف در نيمه باز اتاق دكتر نوري به بيرون مي تابيد. دكتر خودش پشت ميز خالي منشي ايستاده بود و با تلفن صحبت مي كرد. در گوشه ديگر سرايدار در حال ور رفتن با كنتور برق بود. چشمش كه به جوان افتاد با سوءظن به او خيره شد. مهرداد چاره اي نداشت جز اينكه مستقيم به سراغ دكتر برود. با قدم هاي لرزان جلو رفت. گوشه اي ايستاد و صبر كرد تا مكالمه دكتر تمام شود.
"بله خواهش مي كنم. فردا تماس بگيريد. متشكرم."
دكتر گوشي را گذاشت. جوان هنوز دهانش را باز نكرده بود كه با كلمات زهرآگين مورد استقبال قرار گرفت. گويا دكتر منتظرش بود. مثل مجرم ها به گوشه ديوار تكيه داد.
"به به، جناب دن ژوان وطني!  حالتان چطوره؟"
جوان كه درشت گويي هاي دكتر را بر آبروريزي ترجيح مي داد از ترس سرايدار ابتدا در را بست. سپس رو به دكتر كرد.
"چرا توهين مي كنيد. . .!"
در صدايش اثري از اعتراض يا پرخاش ديده نمي شد. با اين حال دكتر وانمود كرد كه از كوره دررفته است.
"توهين مي كنم؟ به! الآن مي دهمت دست كميته!"
جوان از اين تهديد كم ترين ترسي به دل راه نداد.
"به چه جرمي؟"
دكتر از پشت ميز كنار رفت و با مخوف ترين ژستي كه مي توانست در آن اتاق تاريك و خلوت به خود بگيرد، رو به جوان كرد.
"به جرم دختربازي . . ."
به راستي هم چهره اش ترسناك بود، صورت سرخ، پلك هاي تنگ، ابروان گره كرده، انگشت سبابه تهديدگر و از همه بدتر خس خس نامنظم نفس هايش نشان مي داد كه تهديدش را عملي مي كند.
"هر كار دلتان مي خواهد بكنيد، فقط مواظب رفتارتان باشيد، مبادا يك وقت خدا نكرده سلامتي تان به خطر بيفتد . . .!"
دكتر حالا به او نزديك شده بود. يك قدم بيش تر با هم فاصله نداشتند. مرد جوان ناگهان گريبانش را در دست او ديد.
"سلامتي من؟ بيچاره فكر سلامتي خودت را بكن!"
مهرداد با واكنش محتاطانه گريبانش را از دست دكتر درآورد. دكتر خشمگين و كنجكاو طوري براندازش مي كرد كه انگار در حال مطالعه رفتار يك موش آزمايشگاهي است!
"بله بايد به فكر سلامتي خودم هم باشم! اما شما كه  گفتيد معده ام سالمه؟"
دكتر باز هم به او نزديك تر شد. ديگر نفسشان به هم مي خورد. با اين حال آن قدر آرام صحبت مي كرد كه جوان به سختي صدايش را مي شنيد.
"معده ت سالمه، اين كله ت ست كه خرابه. بايد فكري به حالش بكني!"
باز هم با كنجكاوي به جوان خيره شد.
"به شما اخطار مي كنم كه مواظب رفتارتان باشيد، من . . ."
دكتر لبخند زد. در عين خشم با نگاهي تشويق گر منتظر بود كه مهرداد حرفش را بزند. مرد جوان نااميدانه سعي كرد دكتر را سر عقل بياورد.
"من از منشي شما خواستگاري كردم، خوشبختانه مادرش هم موافق است، از آن دسته آدم هايي نيست كه دخترشان را ترشي مي اندازند!"
"راستي؟" پس اسمش خواستگاري ست؟ ولي اهل محل مي گويند تو دختر بازي مي كني! استشهاد جمع كرده اند. ميگويند يك ماه است كه اين دور و برها كشيك مي كشي و با دختر مردم لاس مي زني . . .!"
جوان هاج و واج به دكتر نگاه مي كرد. حسابي ترسيده بود.
"شما اين چرنديات را باور مي كنيد؟"
دكتر سئوال او را نشنيده گرفت. با انگشت ضربه هاي محكمي به سينه اش زد.
"من اجازه نمي دم، كور خوانده اي! امروز زودتر فرستادمش كه با تو  صحبت كنم. آمادگي ازدواج ندارد. خداحافظ بشقاب ساز بي مصرف!"
اين را گفت و از جوان رو گرداند. به سر ميز منشي رفت و شروع به ورق زدن پرونده ها كرد. مرد جوان آنچه را كه مي شنيد باور نمي كرد. ديگر به راستي عصباني شده بود با صداي بلند فرياد زد.
"بايد ديد نظر خودش چي ست، جناب دكتر خان!"
دكتر پرونده ها را بست و روي هم چيد. انگار از مشاهده خشم پسرك لذت مي برد.
"نظرش همين هست كه گفتم. صابون به شكمت نمال! روي حرف من حرفي نمي زند."
مهرداد اعتراض كرد: "مي خواهيد او را ترشي بيندازيد؟"
"هر جور مي خواهي فكر كن. مال خودم كه نيست، مال مردم است. مسئوليت دارم!"
روزنه اميدي در دل مهرداد باز شد. خوشباورانه كوشيد بار ديگر بختش را بيازمايد. خشمش زائل شده بود.
"پس من او را از شما خواستگاري مي كنم!"
دكتر پرونده ها را روي ميز كوبيد.
"تو غلط مي كني! هر كسي جاي من بود چانه ات را خرد مي كرد. بهت اخطار مي كنم اگر يك دقيقه ديگر وقتم را تلف كني پاسبان خبر مي كنم. كسبه استشهاد جمع كرده اند مي فهمي يا نه؟"
"من از اين تهديدها نمي ترسم!"
دكتر دستي به سر طاس خود كشيد و گردنش را خاراند. از گوشه چشم نگاهي به مرد جوان كرد. فكورانه از پشت ميز كنار آمد. و دوباره به او نزديك شد. لحنش آرام بود.
"خب، اين خوب است، تو پسر خوبي هستي!"
دستي به شانه جوان زد و ادامه داد:" ولي بگذار حقيقتي را بهت بگويم. بله من نمي خواهم منشي ام را از دست بدهم. مدت ها طول مي كشد تا يكي از آن ها را تربيت كنم. با ازدواجشان موافق نيستم. چون حداقل ضررش اين است كه بايد دنبال منشي تازه اي بگردم. امان از دست شما مريض ها . . .! منشي هايم را غر مي زنيد! توي بيمارستان هم از دستشان خلاصي ندارم. مادر همين دختر را پدرش از روي تخت عمل خواستگاري كرد! باز لااقل او كار و بار درست و حسابي داشت. دوره ديگري بود. يك كارمند دولت مي توانست روي زندگيش حساب كند. اما خوشبختانه در مورد تو خيالم راحت است. دختره خودش نمي خواهدت. از من پيشش گله كرده بودي، بهم گفت. ما با هم خيلي صحبت كرديم. بهش ثابت كردم كه تو تنها ستاره اقبالش نيستي. بايد مدتي كار كند، تجربه كند، مسلما شانس هاي بهتري سر راهش قرار مي گيرند. تو هم همين طور. مريم قبول كرد كه آش دهن سوزي نيستي! به من گفت يك جوري دست به سرت كنم. مي گفت پسر خوب و محجوبي هستي، اما ساده لوحي! خب كه چي؟ تجربه بالاتر از اين حرف هاست. بايد اجتماعت رو بشناسي. بايد شغل ثابت داشته باشي. شغلي كه تعطيل بردار نباشد. مثل خريد و فروش مواد غذايي و غيره . . .آن وقت ممكن ست براي تو هم شانس هاي بهتري پيش بيايد. خدا رو چي ديدي . . ."
جوان نگاهي به دور و برش كرد. آيا مريم واقعا اين حرفها را زده بود؟ خدا را چه ديدي! بايد از خودش مي پرسيد. نميتوانست به قول دكتر اعتماد كند. چانه اش را خاراند و بي خداحافظي از مطب بيرون رفت.
فردا عصر از باجه تلفن به مطب زنگ زد. مريم گوشي را برداشت. مهرداد موضوع ملاقات خود را با دكتر به اختصار گفت، مريم از ديدار آن ها خبر داشت. جوان پرسيد:
"آيا حقيقت دارد كه به دكتر گفته اي من آش دهن سوزي نيستم؟ "
مريم من من كنان جواب داد:
"من اينطور نگفته ام، من فقط گفته ام كه . . . "
"چه گفتي؟ زودتر بگو. خواهش مي كنم همه اش را تكذيب كن!"
مريم با لحن محكمتري گفت:
"دكتر به گردن من حق پدري دارد. تو هم پسر خوبي هستي. ولي . . ."
باز هم نتوانست حرفش را تمام كند، مهرداد بغض كرد.
"ولي چي؟"
"دكتر مثل پدرم ست."
"آيا حقيقت دارد كه بهش گفته اي من آدم ساده لوحي هستم؟"
"من اينطور نگفته ام."
"پس چطور گفتي!"
"گفتم تو پسر خوبي هستي. البته دكتر هم به گردن من حق دارد . . ."
باز هم نتوانست حرفش را تمام كند. مهرداد دوباره بغض كرد.
"خب كه چي؟ خواهش مي كنم صميمانه تر صحبت كن! تو دختر با صفايي هستي!"
"تو لطف داري!"
صداي مريم مي لرزيد. شايد او هم بغض كرده بود. شايد گريه مي كرد. سكوت سنگيني بينشان گذشت. مهرداد با لحني سرد و قاطع سئوالش را تكرار كرد.
"آيا حقيقت دارد كه به دكتر گفته اي من آدم ساده لوحي هستم؟"
"نه!"
نور اميد بر دل مرد جوان تابيد. بيقرار و عصبي شده بود.
"با من ازدواج مي كني؟"
"نه!"
"پس اينطور! حتما حرف هاي دكتر حقيقت داشت نه . . .! آخر چرا؟ براي چي؟"
"تو پسر خوبي هستي. تو صفا و صميميت داري. تو پسر خوبي هستي ولي . . . "
باز هم سكوت كرد. مهرداد در حالي كه صداي لرزان دخترك را تقليد مي كرد ادامه داد.
"ولي دكتر به گردن من حق دارد. دكتر مثل پدرم است، دكتر مثل . . . لعنت بر شيطان . . ."
دلش مي خواست چانه دكتر را خرد كند. چانه مريم را خرد كند، چانه خودش را هم خرد  كند. اما دكتر حق داشت. دختر هم حق داشت، خودش هم حق داشت . . .
بيرون باجه چند نفر انتظار مي كشيدند. مريم حرفي نمي زد. مهرداد بار ديگر گفت:
"لعنت بر شيطان."
از پشت باجه يك نفر با سكه دو ريالي به شيشه مي زد. مهرداد برگشت و به او نگاه كرد. مرد به اشاره فهماند كه عجله دارد. دو نفر ديگر در كنار مرد به او خيره شده بودند. آن ها هم حق داشتند . . .
مهرداد گفت: "خداحافظ!" گوشي را گذاشت و از باجه بيرون آمد. غروب آخر پاييز بود. كلاغ ها لابه لاي شاخه هاي لخت و عور درخت ها مي پريدند. هوا رو به سردي مي رفت. پيچك ها در خواب رنگينشان با سماجت به سينه ي ديوارها چسبيده بودند. مهرداد به طرف خانه اش رفت. يك دست باد و يك دست باران در ميان غارغار كلاغ ها او را تا در خانه همراهي كردند.
 
پايان...!!!
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:24 توسط رزا| |
Visit
Us @ www.MumbaiHangOut.Org

صداي نازك دختر جوان از آن طرف سيم به گوش رسيد.

"بفرماييد!"

"ببخشيد من . . ."

قبل از آنكه نام خودش را به ياد بياورد دخترك او را شناخت. لطافت كلام و مهرباني ذاتيش بر شهامت جوان افزود:

"ببخشيد. مي دانم كه الآن سرتان خيلي شلوغ است. اما بايد درباره موضوع مهمي با شما صحبت كنم."

"درباره چي؟"

"درباره چي؟" سئوال خوبي بود. اما رشته افكار جوان را پاره كرد.

"مي دانيد. من . . . درباره توصيه هاي دكتر . . ."

"لطفا آخر وقت بياييد مي فرستمتان پيش دكتر."

پس اينطور؟ راهش اين است. خدا را شكر. دختر ناخواسته راهنماييش كرده بود. اما او با دكتر كاري نداشت. به هر حال دل به دريا زد. دكتر خودش گفته بود كه براي ازدواج بايد شهامت داشت! نيم ساعت قبل از تعطيلي مطب به آنجا رسيد. هنوز پنج شش مريض در سالن انتظار مي كشيدند. گوشه اي نشست و در پي فرصت مناسب دقيقه شماري كرد. نزديك ميز منشي، خانم مسن و زن جواني نشسته بودن. به محض اينكه نوبت آن ها رسيد، مرد جوان برخاست و جايشان را اشغال كرد. حين عبور از جلو در نيمه باز اتاق دكتر، رويش را گرداند تا چشمش به چشم او نيفتد. البته فورا از كار خود پشيمان شد. مگر نه اينكه آمده بود تا امتحان شهامت بدهد؟

منشي لبخند زد: "بايد كمي صبر كنيد."

"آه مي دانم. راستي ساعت چند است؟ واقعا دلم درد مي كند. يعني مي سوزد. البته اين سوزش با سوزش قبلي فرق دارد. علتش زخم زبان دكتر است! در كمال صراحت به من گفت عيب و ايرادم توي كله م ست!"

دختر از شنيدن اين حرف ها جا خورد. نزديك بود بزند زير خنده. اما به زحمت جلو خودش را گرفت.

"حتما براتون سوءتفاهم شده. . ."

"سوء تفاهم؟ نخير! بهترست بگوييد سوءاستفاده! از من سوءاستفاده شده . . ."

دختر حيرت زده به مرد جوان خيره شد: "چنين چيزي ممكن نيست!"

مرد جوان براي اينكه شهامتش را از دست ندهد، با تاكيد گفت: "خيلي هم ممكن است، از نجابت من سوءاستفاده شده اين موضوع تازگي ندارد. قبلا هم برايم اتفاق افتاده . . .!"

زنگ منشي به صدا درآمد و دكتر پرونده مريض تازه را خواست. منشي پرونده را به اتاق برد. وقتي كه در را باز كرد مهرداد بي اختيار خم شد تا دكتر او را نبيند. و بار ديگر از اين كار پشيمان شد. دخترك پس از چند لحظه به پشت ميزش برگشت. مرد جوان باز هم گله كرد. دختر او را تسلي داد. صحبتشان گل انداخت. از شرم و ترس و ندامت ديگر كاري ساخته نبود. چه دختر مهرباني! چه موجود با صداقتي!  صفا و صميميتش را قبلا در هيچ زني نديده بود! باورش نمي شد، دخترك او را درك مي كرد. هم زيبا بود و هم آزاد. پس مي توانستند با هم ازدواج كنند! امكانش زياد بود! وقتي دو نفر در معدن تاريك و بي انتهاي كلمات را جستجو مي كنند و ناگهان به رگه عالي و كمياب تفاهم مي رسند چاره اي ندارند جز اينكه با هم ازدواج كنند. لبخندهاي دختر حاكي از حس همدردي بود. ضمن انتقاد از پزشكان تندخو و ناشكيبا به مهرداد اطمينان داد كه دكتر از آن دسته افراد نيست، بلكه ـ تا آنجا كه او مي داند ـ خيرخواه و دورانديش است و نسبت به تجويز دارو و توصيه هاي پزشكيش احساس مسئوليت مي كند. جوان دلش آرام گرفت. نه از بابت خصايل دكتر، بلكه به خاطر لحن مساعد دختر جوان و زنگ صدايش كه گوشنواز و گيرا بود. تقاضا كرد باز هم او را ببيند. دختر حرفي نداشت. از آن پس مهرداد هر روز سر ساعت هفت به ساختمان پزشكان مي آمد و دختر را تا خانه اش همراهي مي كرد. پياده مي رفتند و بين راه از هر دري سخن مي گفتند. بالاخره از دختر تقاضاي ازدواج كرد. نام دختر مريم بود. مدت زيادي از مرگ پدرش نمي گذشت. كارمند دارايي بود. روزي كه مهرداد براي خواستگاري به آپارتمان كوچك اجاره اي دختر رفت، جز مادرش كسي آنجا نبود. مادر مريم سال ها در بيمارستان زير دست دكتر كار مي كرد. به لياقت و شايستگي دكتر ايمان كامل داشت. از آنجا كه شوهرش تازه درگذشته بود در چهره دكتر به نقش يك حامي اخلاقي و قيم دخترش نگاه مي كرد. مريم را خيلي دوست داشت و روي حرف او حرف نمي زد، اما تصميم در مورد ازدواج را موكول به كسب نظر دكتر كرد.. مهرداد مي خواست اعتراض كند. ولي به زودي منصرف شد. مگر نه اينكه دكتر مي گفت خانواده ها نبايد دخترشان را ترشي بيندازند؟ خب، او هم پسر خوبي بود. معده اش هم بنا به اعتراف دكتر هيچ عيبي نداشت. فقط كمي پشتكار و ياري بخت لازم بود تا بتواند زندگي خوب و با سعادتي را در كنار يك همسر سر به راه شروع كند. اما چشمش مي ترسيد. از ناشكيبايي و تندخويي دكتر بيمناك بود. اين ها را به دختر گفت. دختر از مادرش خواست براي مشورت با دكتر عجله نكند. براي سنجيدن جوانب كار به وقت بيش تري نياز داشتند. مهرداد اميدوار بود با گرفتن مواد از تعاوني ملامين سازها كار و بارش را رونقي بدهد. مسلما يك كارگاه داير مي توانست برگ برنده اي در دست خواستگار باشد. تجربه تلخ خانه بساز بفروش و تهديدهاي مكرري كه سابقا متوجه چانه اش شده بود چنين مي گفت. يك روز به عادت معمول سر ساعت هفت جلو ساختمان پزشكان حاضر شد. يكي دو دقيقه گذشت و از مريم خبري نشد. دلش به شور افتاد. نگاهي به ساعتش كرد. همچنان كه از سر استيصال دور و برش را مي پاييد و بالا و پايين مي رفت، چشمش به پنجره مطب افتاد و از شدت وحشت خشكش زد. مريم هميشه بعد از فرستادن آخرين مريض پيش دكتر با عجله مطب را ترك مي كرد و به سراغ او مي آمد. مهرداد چنان به اين روال عادت كرده بود كه آن را فرض مسلمي مي پنداشت. اما حالا چه اتفاقي افتاده بود؟ دكتر در شكاف پنجره مثل مجسمه ابوالهول ايستاده با خشمي كه از آن فاصله دور هم قابل تشخيص بود به او نگاه مي كرد. البته به محض اينكه چشم جوان به چشمش افتاد، با تأني معني داري از پشت پنجره كنار رفت. مهرداد مدتي ديگر انتظار كشيد تا اينكه بالاخره سر و كله مريم پيدا شد. مثل هميشه سرحال و بشاش بود. ظاهرا از موضوع خبري نداشت. مدتي بلبل زباني كرد تا سرانجام پي به حال غيرطبيعي پسرك برد. وقتي علت را پرسيد جوان پاسخي نداد. چه مي توانست بگويد؟ آنطور كه دكتر به او نگاه كرده بود، احتمال شكستن چانه اش ميرفت. اين را خوب مي دانست. در ضمن مي دانست كه توضيح چنين معضلي بي فايده است. بالاخره به در خانه مريم رسيدند. مهرداد مي خواست پيشنهاد كند كه مدتي همديگر را نبينند. اما نگاه مهربان و معصومانه دختر نيروي عقل و اراده اش را زايل كرد. نمي دانست چه بگويد. از كجا شروع كند. آيا مادر جريان را به دكتر گفته بود؟ آيا دختر واقعا او را دوست مي داشت؟ به هر حال براي هر كس لحظه هاي ابهام و ترديد پيش مي آيد. بهتر بود در اين باره بيش تر فكر كند. به مريم گفت: "نگران نباش. كمي سرما خورده ام. مسلما تا فردا حالم خوب مي شود. قرارمان سر ساعت هفت."

فردا ساعت هفت باز هم خودش را به ساختمان پزشكان رساند. اين بار انتظار طولاني تر شد. پنج دقيقه، يك ربع گذشت و از مريم خبري نشد. ديگر شك نداشت كه حادثه اي رخ داده است. مي خواست با عجله به خانه مريم برود. اما ابتدا بايد مطمئن مي شد كه او در مطب نيست. حتما زودتر از موعد مقرر محل كارش را ترك كرده، شايد مريض بوده، شايد هم . . . بالاخره بايد مطمئن مي شد. جرات بالا رفتن از پله ها را نداشت. همين موضوع بر خشمش مي افزود. دهانش به تناوب تلخ و ترش مي شد. معلوم بود معده اش به اغتنام فرصت در حال ساختن مواد منفجره است. سرانجام نتيجه جنگ طولاني نيروهاي متخاصم درونش اين شد كه تصميم گرفت با پذيرفتن خطر شكستگي چانه به مطب برود و سر و گوشي آب بدهد...!!!

ادامه دارد...!!!

Visit
Us @ www.MumbaiHangOut.Org

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:17 توسط رزا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:33 توسط رزا| |