قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........
صداي نازك دختر جوان از آن طرف سيم به گوش رسيد.
"بفرماييد!"
"ببخشيد من . . ."
قبل از آنكه نام خودش را به ياد بياورد دخترك او را شناخت. لطافت كلام و مهرباني ذاتيش بر شهامت جوان افزود:
"ببخشيد. مي دانم كه الآن سرتان خيلي شلوغ است. اما بايد درباره موضوع مهمي با شما صحبت كنم."
"درباره چي؟"
"درباره چي؟" سئوال خوبي بود. اما رشته افكار جوان را پاره كرد.
"مي دانيد. من . . . درباره توصيه هاي دكتر . . ."
"لطفا آخر وقت بياييد مي فرستمتان پيش دكتر."
پس اينطور؟ راهش اين است. خدا را شكر. دختر ناخواسته راهنماييش كرده بود. اما او با دكتر كاري نداشت. به هر حال دل به دريا زد. دكتر خودش گفته بود كه براي ازدواج بايد شهامت داشت! نيم ساعت قبل از تعطيلي مطب به آنجا رسيد. هنوز پنج شش مريض در سالن انتظار مي كشيدند. گوشه اي نشست و در پي فرصت مناسب دقيقه شماري كرد. نزديك ميز منشي، خانم مسن و زن جواني نشسته بودن. به محض اينكه نوبت آن ها رسيد، مرد جوان برخاست و جايشان را اشغال كرد. حين عبور از جلو در نيمه باز اتاق دكتر، رويش را گرداند تا چشمش به چشم او نيفتد. البته فورا از كار خود پشيمان شد. مگر نه اينكه آمده بود تا امتحان شهامت بدهد؟
منشي لبخند زد: "بايد كمي صبر كنيد."
"آه مي دانم. راستي ساعت چند است؟ واقعا دلم درد مي كند. يعني مي سوزد. البته اين سوزش با سوزش قبلي فرق دارد. علتش زخم زبان دكتر است! در كمال صراحت به من گفت عيب و ايرادم توي كله م ست!"
دختر از شنيدن اين حرف ها جا خورد. نزديك بود بزند زير خنده. اما به زحمت جلو خودش را گرفت.
"حتما براتون سوءتفاهم شده. . ."
"سوء تفاهم؟ نخير! بهترست بگوييد سوءاستفاده! از من سوءاستفاده شده . . ."
دختر حيرت زده به مرد جوان خيره شد: "چنين چيزي ممكن نيست!"
مرد جوان براي اينكه شهامتش را از دست ندهد، با تاكيد گفت: "خيلي هم ممكن است، از نجابت من سوءاستفاده شده اين موضوع تازگي ندارد. قبلا هم برايم اتفاق افتاده . . .!"
زنگ منشي به صدا درآمد و دكتر پرونده مريض تازه را خواست. منشي پرونده را به اتاق برد. وقتي كه در را باز كرد مهرداد بي اختيار خم شد تا دكتر او را نبيند. و بار ديگر از اين كار پشيمان شد. دخترك پس از چند لحظه به پشت ميزش برگشت. مرد جوان باز هم گله كرد. دختر او را تسلي داد. صحبتشان گل انداخت. از شرم و ترس و ندامت ديگر كاري ساخته نبود. چه دختر مهرباني! چه موجود با صداقتي! صفا و صميميتش را قبلا در هيچ زني نديده بود! باورش نمي شد، دخترك او را درك مي كرد. هم زيبا بود و هم آزاد. پس مي توانستند با هم ازدواج كنند! امكانش زياد بود! وقتي دو نفر در معدن تاريك و بي انتهاي كلمات را جستجو مي كنند و ناگهان به رگه عالي و كمياب تفاهم مي رسند چاره اي ندارند جز اينكه با هم ازدواج كنند. لبخندهاي دختر حاكي از حس همدردي بود. ضمن انتقاد از پزشكان تندخو و ناشكيبا به مهرداد اطمينان داد كه دكتر از آن دسته افراد نيست، بلكه ـ تا آنجا كه او مي داند ـ خيرخواه و دورانديش است و نسبت به تجويز دارو و توصيه هاي پزشكيش احساس مسئوليت مي كند. جوان دلش آرام گرفت. نه از بابت خصايل دكتر، بلكه به خاطر لحن مساعد دختر جوان و زنگ صدايش كه گوشنواز و گيرا بود. تقاضا كرد باز هم او را ببيند. دختر حرفي نداشت. از آن پس مهرداد هر روز سر ساعت هفت به ساختمان پزشكان مي آمد و دختر را تا خانه اش همراهي مي كرد. پياده مي رفتند و بين راه از هر دري سخن مي گفتند. بالاخره از دختر تقاضاي ازدواج كرد. نام دختر مريم بود. مدت زيادي از مرگ پدرش نمي گذشت. كارمند دارايي بود. روزي كه مهرداد براي خواستگاري به آپارتمان كوچك اجاره اي دختر رفت، جز مادرش كسي آنجا نبود. مادر مريم سال ها در بيمارستان زير دست دكتر كار مي كرد. به لياقت و شايستگي دكتر ايمان كامل داشت. از آنجا كه شوهرش تازه درگذشته بود در چهره دكتر به نقش يك حامي اخلاقي و قيم دخترش نگاه مي كرد. مريم را خيلي دوست داشت و روي حرف او حرف نمي زد، اما تصميم در مورد ازدواج را موكول به كسب نظر دكتر كرد.. مهرداد مي خواست اعتراض كند. ولي به زودي منصرف شد. مگر نه اينكه دكتر مي گفت خانواده ها نبايد دخترشان را ترشي بيندازند؟ خب، او هم پسر خوبي بود. معده اش هم بنا به اعتراف دكتر هيچ عيبي نداشت. فقط كمي پشتكار و ياري بخت لازم بود تا بتواند زندگي خوب و با سعادتي را در كنار يك همسر سر به راه شروع كند. اما چشمش مي ترسيد. از ناشكيبايي و تندخويي دكتر بيمناك بود. اين ها را به دختر گفت. دختر از مادرش خواست براي مشورت با دكتر عجله نكند. براي سنجيدن جوانب كار به وقت بيش تري نياز داشتند. مهرداد اميدوار بود با گرفتن مواد از تعاوني ملامين سازها كار و بارش را رونقي بدهد. مسلما يك كارگاه داير مي توانست برگ برنده اي در دست خواستگار باشد. تجربه تلخ خانه بساز بفروش و تهديدهاي مكرري كه سابقا متوجه چانه اش شده بود چنين مي گفت. يك روز به عادت معمول سر ساعت هفت جلو ساختمان پزشكان حاضر شد. يكي دو دقيقه گذشت و از مريم خبري نشد. دلش به شور افتاد. نگاهي به ساعتش كرد. همچنان كه از سر استيصال دور و برش را مي پاييد و بالا و پايين مي رفت، چشمش به پنجره مطب افتاد و از شدت وحشت خشكش زد. مريم هميشه بعد از فرستادن آخرين مريض پيش دكتر با عجله مطب را ترك مي كرد و به سراغ او مي آمد. مهرداد چنان به اين روال عادت كرده بود كه آن را فرض مسلمي مي پنداشت. اما حالا چه اتفاقي افتاده بود؟ دكتر در شكاف پنجره مثل مجسمه ابوالهول ايستاده با خشمي كه از آن فاصله دور هم قابل تشخيص بود به او نگاه مي كرد. البته به محض اينكه چشم جوان به چشمش افتاد، با تأني معني داري از پشت پنجره كنار رفت. مهرداد مدتي ديگر انتظار كشيد تا اينكه بالاخره سر و كله مريم پيدا شد. مثل هميشه سرحال و بشاش بود. ظاهرا از موضوع خبري نداشت. مدتي بلبل زباني كرد تا سرانجام پي به حال غيرطبيعي پسرك برد. وقتي علت را پرسيد جوان پاسخي نداد. چه مي توانست بگويد؟ آنطور كه دكتر به او نگاه كرده بود، احتمال شكستن چانه اش ميرفت. اين را خوب مي دانست. در ضمن مي دانست كه توضيح چنين معضلي بي فايده است. بالاخره به در خانه مريم رسيدند. مهرداد مي خواست پيشنهاد كند كه مدتي همديگر را نبينند. اما نگاه مهربان و معصومانه دختر نيروي عقل و اراده اش را زايل كرد. نمي دانست چه بگويد. از كجا شروع كند. آيا مادر جريان را به دكتر گفته بود؟ آيا دختر واقعا او را دوست مي داشت؟ به هر حال براي هر كس لحظه هاي ابهام و ترديد پيش مي آيد. بهتر بود در اين باره بيش تر فكر كند. به مريم گفت: "نگران نباش. كمي سرما خورده ام. مسلما تا فردا حالم خوب مي شود. قرارمان سر ساعت هفت."
فردا ساعت هفت باز هم خودش را به ساختمان پزشكان رساند. اين بار انتظار طولاني تر شد. پنج دقيقه، يك ربع گذشت و از مريم خبري نشد. ديگر شك نداشت كه حادثه اي رخ داده است. مي خواست با عجله به خانه مريم برود. اما ابتدا بايد مطمئن مي شد كه او در مطب نيست. حتما زودتر از موعد مقرر محل كارش را ترك كرده، شايد مريض بوده، شايد هم . . . بالاخره بايد مطمئن مي شد. جرات بالا رفتن از پله ها را نداشت. همين موضوع بر خشمش مي افزود. دهانش به تناوب تلخ و ترش مي شد. معلوم بود معده اش به اغتنام فرصت در حال ساختن مواد منفجره است. سرانجام نتيجه جنگ طولاني نيروهاي متخاصم درونش اين شد كه تصميم گرفت با پذيرفتن خطر شكستگي چانه به مطب برود و سر و گوشي آب بدهد...!!!
ادامه دارد...!!!






