قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........
چرا بعضي گرگند و بعضي بره؟ بايد از سقراط حكيم پرسيد! مهرداد در خيابانها بي هدف راه ميرفت و با خودش بگو مگو ميكرد. طبيعت چه فصلهاي زيبايي آفريده. افسوس! آيا درنده خويي در ذات گرگ است يا مظلوميت بره او را به گرگ صفتي سوق ميدهد. چرا طبيعت گرگ و بره را با هم ميپروراند؟ چرا بايد يا سر بشكني يا بگذاري سرت را بشكنند؟ چرا هر كس به او ميرسد صحبت را به شكستن چانه ميكشاند. اين دفعه اول نبود. سقراط ميگفت: "از بي عدالتي رنج بردن بهتر كه بي عدالتي كردن." شايد بهتر بود به معلمي كه اين پند را به او داد اعتراض ميكرد. بساز بفروش احمق! دكتر از كجا ميدانست؟ مگر علم غيب داشت؟ هفته پيش به خواستگاري دختر يك بساز و بفروش رفته بود، دختر و مادر با حجب و حيا كنار هم نشسته بودند. بساز بفروش خيره خيره او را برانداز ميكرد. يك نفر استكان چاي جلوش گذاشت.
"خب يك كم راجع به خودتان صحبت كنيد. جوان شريف!" "من توي افسريه كارگاه بشقاب سازي دارم. البته سه ماه است كه بشقابي نساخته ام. علتش كمبود مواد اوليه ست." "چرا مواد تهيه نميكنيد؟" "وارد نميكنند. تعاوني ما سه ماه است كه به هيچكس مواد اوليه نداده." "اشكال كارهاي توليدي همين است. دوره ي ما دوره واسطه گري ست0 چرا وارد بازار نميشويد. هر چه كه بخريد موقع فروش سود ميبريد. ريسك توش نيست." "ببخشيد! من از واسطه گري خوشم نميآد. استعداش را ندارم. تازه كار توليدي از جهت اخلاقي شرافتمندانه تر است." بساز بفروش با دلخوري از جوان رو گرداند و سرفه كرد. همسرش گفت: "چايتان سرد نشه!" مرد جوان لبخند زد. اما به چاي دست نزد. بساز بفروش به همسرش چشم غره رفت و رو به جوان كرد: "چرا مواد اوليه را از بازار آزاد تهيه نميكنيد؟" "منظورتان بازار سياه است؟ من اينكاره نيستم. نبايد قيمت كالا را بي رويه بالا برد. توان مالي مردم را هم بايد در نظر گرفت." بساز بفروش زهرخندي تحويل داد! "اينها را به تعاونيتان بگوييد!" "به روي چشم! اين بار كه رفتم حتما بهشان خواهم گفت." "بايد آنقدر موي دماغشان بشوي تا بهت جنس بدهند. بايد اعتراض كني! داد و بيداد كن! بگو چرا به ما جنس نميدهيد." "اين كار را نميكنم. چون مشكلشان را ميدانم. كمبود ارز و نوسان قيمتها در بازار جهاني دست و بالشان را بسته." بساز بفروش هم دست و بالش بسته بود. يعني جلو دختر و همسرش نميتوانست جوابهاي چارواداري را كه دلش ميخواست، بدهد. با اين حال از كوره در رفت. "آخر تقصير مردم چي ست، خودت ميگويي كه سه ماه است بيكاري. تازه زن هم ميخواهي!" جوان به تله افتاده بوده. جرات نگاه كردن به چهره بساز بفروش را نداشت. از آن همه التهاب و عصبانيت سردر نميآورد. "مردم بايد كمي تحمل كنند. اگر همديگر را دوست داشته باشند و به درد دل هم برسنـــد، ميتواننـــد از راه قنـــاعت و صرفه جويي . . ." بساز بفروش ديگر طاقت شنيدن اراجيف جوان را نداشت. "قناعت؟ صرفه جويي؟ مرد حسابي اينها كه حرفهاي عهد بوقه! تو هم مثل اينكه توي اين دنيا زندگي نميكني . . ." همسرش زبان به اعتراض گشود: "يك كم يواش تر!" مرد خشمگين نگاهي به همسرش كرد. زن بيچاره دست دخترش را در دست گرفته بود. دخترك از منطق عاميانه پدرش شرمگين شده بود. "خيلي خوب آقا پسر! ما بايد در اين باره فكر كنيم." همسرش گفت: "چايتان سرد نشه!" جوان از جا برخاست. "از لطفتان سپاسگزارم. ميلي به چاي ندارم." سري به كرنش تكان داد و از در بيرون رفت. توي راهرو تاريك دست سرد و سنگين بساز بفروش را بر شانه خود احساس كرد. مردك از شدت خشم مثل لبو سرخ شده بود. خرناسه كنان در گوشش گفت: "هر كس جاي من بود چانه ات را خرد ميكرد! خيال ميكني دخترم را از سر راه برداشته ام؟ من سر عالم و آدم را به خاطر خوشبختي او كلاه گذاشته ام، حالا بيايم بدهمش به يك بشقاب ساز صرفه جو؟ خجالت نميكشي؟ ديگر اين طرفها پيدات نشه!" "آخ! دلم . . .!" باز هم معده اش درد گرفته بود. روي لبه تختخواب نشست و يك قاشق شربت ضد اسيد خورد. حرفهاي دكتر آزارش ميداد، از بساز بفروش توقعي نداشت. اما اهانتهاي دكتر را نميتوانست تحمل كند. ساعت پنج بعدازظهر بود. دلش زن ميخواست! يك همدم. يك مونس تنهايي. يك شريك تمام وقت براي لحظه هاي بيم و اميد. ناگهان به ياد منشي جوان افتاد. همان دوشيزه رئوفي كه بقيه پولش را پس داد. اما از كجا معلوم كه دوشيزه باشد؟ شايد هم نامزد داشته باشد. راستي عجيب است. چطور ميتواند رفتار موهن يك پزشك بي نزاكت را تحمل كند؟ فكر بكري به خاطرش رسيد. اين فكر ناشي از يك كنجكاوي ساده و شايد هم دريافت حكم ماموريت از طرف ضمير ناخودآگاه بود. ماموريتي كه با تقاضاي ازدواج شروع و معلوم نيست به كجا ختم ميشد. با عجله لباس پوشيد و تا باجه تلفن سر خيابان دويد. "الو؟ مطب؟"...!!!
ادامه دارد...


