تبليغاتX
قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

                                     

- بخت يارت بود كه رفتي و اين رسواييها رو نديدي، من يه چيزهايي

تو عروسي پسرت ديدم كه طاقتم طاق شد ، گفتم بيام سروقتت، يه

سنگريزه بزنم رو سنگت، بلكي بيدار بشي، ببيني چه بدبختي گرفتار

شدم.

- پسره مي گه، ننه، تو پير شدي، امل شدي، نمي فهمي.

- خودت نمي فهمي، بي آبرو، بي غيرت، رفتي عروسي گرفتي،

معصيت كني؟ زن ومرد اختلاط انداختي كه چي بشه؟ مي خواستي چه

غلطي بكني؟ اي بي آبرو.. دانس مي كني...

- مي دوني، تو شيريني خورون نگذاشت كه من حرف بزنم، مي گفت :

خانواده عروس ، سواتدارن، با شخصيتن چه مي دونم، امروزين، تو

كه حرف بزني مي خواي از حلال و حروم حرف بزني، از زنها شون

ايراد بگيري، كه چرا حجاب نمي كنين، فساد مي ياره. .غلط، غولوط هم

كه مي گي، آبروريزي مي شه ، دختره رو به من نمي دن..

- اي بي حيثيت، ريقو نگيت يادت رفت، يادت رفت يه لنگه كفش بودي،

حالا انقذري شدي، اين من بودم كه كهنه هات رو با همين دستهام مي

شستم، كه چي؟ دارم پسر بزرگ مي كنم، شيرم حرومت.

- ننه دختره رو نديدي، يه دامن پوشيده بود، چي بگم، با اون پاهاي

غناثش، همه جونش پيدا بود، باهمه حرف مي زد، نشست و برخاست

مي كرد،آخه يه محرمي نامحرمي، تف تف تف، انگارنه انگار

- پسر خوش غيرتت هم مي گفت: خوب مادره، خوبي بچه شرو مي

خواد، حرف مي زنه مشورت مي كنه، ديگه زن و مرد نداره كه ، تو

اونقدر از خونه بيرون نرفتي كه از مردم عقب افتادي.

- گفتم: اين حرفها چيه كه مي زني، اينها فاسدن، ميدوني چي گفت؟

- گفت: تو وكيل خودت باش، دهنت رو هم ببند، دندون جلوييت افتاده ،

بهت مي خندن.

- اميدوارم كه مادر، سرت بره زير چرخ كاميون كه اينجور من رو سبك

كردي.

- آخ ، اي بخت، تو چرا از ما رميدي؟ اگر اون وقتها بود، اون دامن رو

من مي پوشيدم، با يه پيرهن ململ، ململ گلي، از همه سر بودم، تو اون

عروسي، ستاره مجلس مي شدم، چشمهاي اين زنيكه قرتي هم در

مي اومد.

- كجايي مرد، پاشو نيگاكن، چه جوري خوار شدم، آخ كه اميدوارم

همون جوركه جيگر من خونه، جيگر همشون خون بشه..

                          

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 1:37 توسط رزا| |

 روزى در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا

تصويرىاز چيزى که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشى کنند.

او با خود فکر کرد که اين بچه هاى فقير حتماً تصاوير بوقلمون و

 ميز پر غذا را نقاشى خواهند کرد. ولى وقتى داگلاس نقاشى

 ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

 او تصوير يک دست را کشيده بود، ولى اين دست چه کسى بود؟

بچه هاى کلاس هم مانند معلم از اين نقاشى مبهم تعجب کردند.

 يکى از بچه ها گفت:"من فکر مى کنم اين دست خداست که به ما غذا مى رساند."

 يکى ديگر گفت:" شايد اين دست کشاورزى است که گندم مى کارد و

 بوقلمون ها را پرورش مى دهد." هر کس نظرى مى داد

 تا اين که معلم بالاى سر داگلاس رفت و از او پرسيد:"اين دست چه کسى است، داگلاس؟"

داگلاس در حالى که خجالت مى کشيد، آهسته جواب داد:

"خانم معلم، اين دست شماست." معلم به ياد آورد از

 وقتى که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاى

مختلف نزد او مى آمد تا خانم معلم دست نوازشى بر سر او بکشد.

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 4:48 توسط رزا| |