تبليغاتX
قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

قشنگ ترین داستانها و جوکهاوعکس..........

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی...

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

  And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is's Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم... صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی. پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی... داره دیرت می شه...

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم... بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری.بعد از کارت زود بیا خونه...

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It's Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

 وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی. باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درس ها  به بچه مون کمک کنی...

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همون جور که بافتنی می بافتی بهم نگاه کردی و خندیدى...

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

 وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..
I'M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود...

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn't Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری. نتونستم چیزی بگم. فقط اشک در چشمام جمع شد...

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود. چون تو هم گفتی که منو دوست دارى...

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they’re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won’t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید...

 http://www.iranelectshop.com

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:43 توسط رزا| |
*توصیه می کنم که حتما تا انتها بخونید!

متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادرابراهيمي.

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم!  مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم. یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است.

عزیز من: دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من: اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار درعین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه  در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم، اما نخواهیم  که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل. اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره ی واقعيت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلاف های اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها،  تا آن جا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ را حفظ  کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من ! بیا متفاوت باشیم!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:38 توسط رزا| |

متولدین فروردین: سرخ
رنگ سرخ سبب شده تا متولدین فروردین به دفعات عصبانی شوند ولی به محض آن که شراره های خشم خاموش شد به سرعت تبدیل به آدم هایی شاد و بانشاط می شوند. متولدین فروردین افرادی آرمانگرا٬ مصمم و با اراده هستند و از احساسات گرایی خوششان نمی آید. هیچ کس نمی تواند مثل آن ها قاطع و خشن باشد ولی در این حال کم تر کسی معصومیت و عاطفه آن ها را دارد. آن ها هرگز تحمل شکست را ندارند و به گونه ای افراطی راجع به نتیجه نهایی هر چیز٬ از عشق گرفته تا مسابقه فوتبال٬ بسیار خوشبین هستند. آن ها جنگجویان خوبی هستند و با مغز خود خیلی ماهرانه می جنگند. مخالفت دیگران و موانع و مشکلات برای آن ها سرگرمی و مایه نشاط است و از آن لذت می برند. آن ها هیچگاه منتظر موفقیت نمی نشینند بلکه با شتاب به سوی آن می روند و به همین علت کم تر به دیگران وابسته اند.
 

متولدین اردیبهشت: صورتی
او خیلی به ندرت نگران می شود. هنگامی که کارها مطابق خواست او انجام نمی گیرد٬ اخم می کند اما عصبانی نمی شود! خویشتن داری و صبر از صفات ذاتی رنگ درونی اوست و به مدد همین خصوصیات کارای خود را خیلی راحت انجام می دهد و چیزی نمی تواند مانع او شود. وفاداری و صداقت نسبت به خانواده و دوستان از صفات بارز اوست. همچنین به شجاعت و دلاوری او باید مدال طلا داد چرا که هیچکس مثل او نمی تواند این همه از خود مقاومت نشان دهد. ممکن است سمج و لجوج باشد ولی بردباری او مثال زدنی است.
 

متولدین خرداد: نقره ای
رنگ درونی متولدین خرداد آن ها را به افرادی دلسوز٬ مهربان٬ خونگرم و صادق تبدیل ساخته که حرکاتی سریع تر از بقیه ولی دلپذیر دارند. متولدین خرداد از کارهای یکنواخت و تکراری بدشان می آید و به همین علت کارهای روزانه باعث می شود که فکر کنند همچون پرنده ای در قفس اسیر شده اند. این افراد ذاتا بی قرار هستند و همواره در پی هیجان و تغییر و تنوع هستند و اگر در یک جا ثابت بمانند افسرده می شوند. آن ها با مهارت های ذاتی خویش چنان در ذهن مخاطب طوفان به راه می اندازند که هیچ کس متوجه تغییر مسیر ذهن نمی شود و اینگونه است که می توانند به اسکیموها یخ بفروشند و به افراد بدبین رویا!

متولدین تیر: خاکستری
تیرگی رنگ درونی متولد تیر سبب می شود که گاهی اوقات بداخلاق شود. چنانچه از کسی ساعت را پرسیدید و با اخم جواب داد٬ یا در سر میز غذا از کسی نمکدان خواستید و با عصبانیت به شما پرخاش کرد. احتمالا او یک متولد تیر است که دوباره دچار بدخلقی شده و از زمین و زمان بیزار است. در این حالت فکر نکنید که از دست شما عصبانی است بلکه او از دنیا ناامید شده است. این حالت او موقتی و گذراست و فورا به همان آدم دلنشین همیشگی تبدیل می شود. متولد تیر همچنین قوه تخیل پرقدرت خود را به خوبی تحت کنترل دارد و تمام حالات درونی خود و دیگران را فورا دریافت کرده و در حافظه قوی خود ثبت می کند.

متولدین مرداد: طلایی
رنگ درونی متولدین مرداد غروری شاهانه به او بخشیده به طوری که همیشه می تواند میزبان باشکوهی باشد. او به سختی می تواند حس برتری جویی خود بر دیگران را کنترل کند و همواره رفتاری فخر فروشانه دارد. او برعکس متولدین فروردین که اغلب سعی می کند از یک چاه خشک آب بیرون بکشد٬ انرژی خود را بیهوده تلف نمی کند و از همین رو یک سازمان دهنده خوب است و به راحتی می تواند وظایف و اعمال خود را سامان دهد. هر گاه که از خودنمایی دست می کشد دستوراتی که صادر می کند بسیار موثر هستند.

متولدین شهریور: نارنجی
نخستین موضوعی که در مورد متولدین شهریور جلب توجه می کند آن است که وی طوری رفتار می کند که انگار مسأله مهمی در ذهن خود دارد و او در تلاش است که آن را حل کند یا گاهی اوقات احساس مبهمی به شما دست می دهد که انگار او از چیزی نگران است. این احتمال واقعاً وجود دارد زیرا نگرانی برای او کاملاً طبیعی است و لبخند دلپذیر او همیشه مشکلات بزرگ او را مخفی می کند. این انسان کمال گرا را نمی توانید در محافل اجتماعی پیدا کنید. احتمال اینکه تا دیروقت شب در محیط کار او را بیابید بسیار بیش تر از آن است که در میهمانی او را ببینید!

متولدین مهر : آبی
رنگ آبی آسمانی فطرتی هنری به او بخشیده که از نور و موسیقی ملایم به شدت لذت می برد. تأثیر آرامش و هماهنگی بر سلامتی متولد مهر معجزه آساست. هنگامی که در بستر بیماری می افتد قرار گرفتن در محیط عاطفی و خواندن کتاب های دلپذیر تأثیر فوق العاده ای بر سرعت بهبود او خواهد گذاشت. متولد مهر در هنگام گفتگو با دیگران ابتدا تا جایی که می تواند وراجی می کند و بعد مشتاقانه به حرف های طرف مقابل خود گوش می دهد٬ در دعواهای دیگران همیشه نقش میانجی را بر عهده می گیرد و اوضاع را آرام می کند و صلح و صفا برقرار می سازد.

متولدین آبان: سفید
چنانچه از یک متولد آبان بپرسید که می تواند به شما کمک کند یا نه٬ به سادگی می گوید: ((بله )) یا ((نه))! بنابراین اگر آدم حساس و زودرنجی هستید از او در هیچ موردی نظر خواهی نکنید زیرا او هر حقیقتی را رک و راست و بی رحمانه بر زبان می راند. در پاسخ هم می گوید که شما پرسیدید و او جواب داد. متولد آبان اصلاً اهل تملق گویی و دروغ بافی نیست یعنی منش خود را بالاتر از آن می داند که دست به چنین کاری بزند. بنابراین اگر در موردی از شما تعریف کرد یقین داشته باشید که از صمیم قلب گفته و ارزش آن را بدانید.

متولدین آذر: بنفش
متولدین آذر اغلب اوقات شاد و خونگرم هستند. ولی هنگامی که از صمیمیت فطری آن ها سوء استفاده شود آنگاه از کوره در می روند. عصیان علیه صاحبان قدرت و قوانین و مقررات دست و پاگیر در میان متولدین آذر شایع است. او هرگز از دعوا و در گیری فرار نمی کند و از کسی کمک نمی خواهد. همچنین متولدین آذر هرگز تحمل این را ندارد که کسی آن ها را به نادرستی و عدم صداقت متهم کند. یک اتهام غیر منصفانه و بی جا ممکن است خشم آن ها را شعله ور کند٬ پس در نحوه بیان کلمات با متولدین آذر خوب دقت کنید چرا که آن ها اول دست به عمل می زنند و بعد به عواقب آن می اندیشند!

متولدین دی: قهوه ای
رنگ قهوه ای٬ عملگرایی متولد دی را نشان می دهد. او برای حکمرانی اصلاً احتیاج ندارد که به خودنمایی بپردازد و ترجیح می دهد که دیگران جلو باشند و او قدرت پشت صحنه بماند. البته گاهی متولد دی از یاد می برد که بلند پروازی و جاه طلبی خود را مخفی نماید و تا موقعی که رئیس گروه نشود٬ دست به کار نمی زند. به یاد داشته باشید که متولد دی همیشه به گونه ای رفتار می کند که تصور می کنید که مانند پر نرم و بی آزار است اما در حقیقیت مانند میخ محکم و کوبنده است.

متولدین بهمن: زرد
متولدین بهمن ترکیبی از خونسردی٬ عملگرایی و بی ثباتی هستند و به نظر می رسد که با افراد همدلی دارند و فقط با چند کلمه صحبت می توانند اضطراب آن ها را کاهش داده و آرامشان کنند. این توانایی آن ها احتمالاً به خاطر سیستم عصبی قوی و پرتوان آنهاست. متولدین بهمن معمولاً در انزوای خاصی فرو می روند و مردم معمولاً به درستی آن ها را درک نمی کنند زیرا به خوبی نمی توانند با دنیای خیالی و آرمانی آن ها ارتباط برقرار کنند. متولدین بهمن علیرغم آنکه دوستان زیادی در اطراف خود دارند ولی دوستان صمیمی و نزدیک چندانی ندارند.
 

متولدین اسفند: سبز
رنگ بخشنده فطرت آن ها سبب شده تا اصولاً عاری از هر نوع حرص و طمع باشند. سرشت دلپذیر٬ جذاب و در عین حال تنبل متولدین اسفند شما را تحت تأثیر قرار می دهد. او نسبت به همه قید و بندهایی که محدود کننده هستند بی اعتناست به شرط آن که آزادی خیال پردازی را از او نگیرند و بتواند بنا به خواست خود زندگی کند. او همچنین در مقابل توهین ها٬ تهمت ها و نظرات دیگران نیز بی تفاوت است٬ بنابراین خیلی به ندرت ممکن است عکس العمل شدیدی از او ببینید. البته فکر نکنید که کلاً آدمی بی خیال است زمانی که احساساتش جریحه دار شود با زیرکی خاص خود به نیش و کنایه می پردازد و طرف مقابل را مورد ریشخند و استهزا قرار می دهد.

 http://www.iranelectshop.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:49 توسط رزا| |
 یک پیرزن چینی دو کوزه آب داشت که آن ها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد.

 یکی از این کوزه ها ترک داشت، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همه آب را در خود نگه می داشت.

هر بار که زن پس از پر کردن کوزه ها، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید، کوزه نیمه پر بود. دو سال تمام، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت، نیمی از آبش را در راه از دست می داد. البته کوزه سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.

ولی بیچاره کوزه ترک دار از خودش خجالت می کشید. از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند، می توانست انجام دهد. پس از دوسال سرانجام روزی کوزه ترک دار در کنار جویبار به زن گفت: من از خویشتن شرمسارم. زیرا این شکافی که در پهلوی من است، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی، من نیمه پر هستم.

پیر زن لبخندی زد و به کوزه ترک دار گفت: آیا تو به گل هايی که در این سوی راه، یعنی سويی که تو هستی، توجه کرده ای؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نرويیده است.

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آن ها را آب بدهی. دو سال تمام، من از گل هايی که این جا رويیده اند چیده ام  و خانه ام را با آن ها  آراسته ام. اگر تو این ترک را نداشتی، هرگز این گل ها و زیبايی آن ها به خانه من راه نمی یافت.

هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم. ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد. ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آن هاست ببینیم. برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هايی را که در سمت شما رويیده اند ببويید.

از کاستی های خود نهراسیم. زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هايی کاشته است که کاستی های ما آن ها را می رویاند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:46 توسط رزا| |

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كم تر عصباني شود، تعداد ميخ هايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسان تر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آن كه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازا هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخ هايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد.
پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخ هايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !!اين ديوار ديگر هيچ وقت ديوار قبلي نخواهد بود.
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گويي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقويي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند، آن ها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آن ها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آن ها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند. اين هفته، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آن ها ارزش قائل هستيد.
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آن ها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت، به معناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد! شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:40 توسط رزا| |

تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن.

بالاخره دكتر وارد شد، با نگاهي خسته، ناراحت و جدي. دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت:

"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم, تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه .اين عمل، كاملا در مرحله أزمايش، ريسكي و خطرناكه، ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن, بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد: "خب, قيمت يه مغز چنده؟"

دكتر بلافاصله جواب داد: "5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن."

موقعيت نا جوري بود, أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانم هاي داخل اتاق تلاقي نكنه, بعضي ها هم با خودشون پوزخند مي زدن!

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه: "چرا مغز آقايون

گرونتره؟"

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه: "اين قيمت استاندارد عمله! بايد يادآوري كنم كه مغز خانم ها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزون تر !!!!!!!!!!!! !!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:38 توسط رزا| |

در آغاز کلمه ای بودم ـ در خلاء مادرم به دردِ چهار خشت رسید و دختر همسایه ناف بران من شد و من خیره شدم
به چشم های آبی مادرم که از درد می مـُرد و بیمارستان هنوز کلمه ای بود ـ در خلاء و پزشکان هندی به مادرم خون گاو تزریق کردند و پدرم به جنون گاوی دچار شد. مادرم به بلندای «زردکوه» جیغی زد «که تمام کبک های وحشی تاراز به ستیغ کلاغ پر شدند. من از سکوت به حرف آمدم و بر قالیچه ی خشتی زمین نازل شدم.
ماه به فروردین رسیده بود و آفتاب دومین روز بهار، بر نخستین برگ سه جلدم درخشیدن آغازید. انگار در غاری عاری از تمدنیته به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ
پدرم هنوز در مزرعه بود و یوغ ِگاوان ِ خان را بر گردن ِزخمی اش هوار می کشید و من هنوز، چون ماهی برهنه ای برخاک بال بال می زدم. ساعت از ماه می گذشت و شب آبستن ستاره های بی فریاد بود. پدرم هنوز مرا نمی دانست
و آخرین حرف نام کوچک مرا جست و جو می کرد و من به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ هنوز به واژه نان نرسیده بودم. اما برادرانم تمام شب را گرسنه بودند. پدر آفتاب زنان، به خانه آمد و مادرم را بوسید آنگاه من در آغوش خسته ی پدر به خواب فرو رفتم. من خواب بودم که مادرم گریسته بود. من خواب بودم و انگار چشمان آفتابی اش در قرمزای غروب شناور شد. من خواب یا بیدار نمی دانم !و سه جلدهای برادرانم دبستان را کوچک بود هنوز اما پدر بیست و نهمین حرف الفبا را با زحمت آموخته بود و برادرانم تازه می دانستند گرسنگی را هجا کنند و بنویسند مثلاً آب و مادرم به من لالا می آموخت. من خواب بودم که پینه های دست پدر به خنده شکوفه زد و به خون گل داد .در آغاز خدا نبود. کلمه نبود و ما فراموشانی بودیم که بی خدا زنده بودیم و خاموشانی بودیم که هنوز کلمه را نمی دانستیم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:37 توسط رزا| |
http://www.iranelectshop.com

 http://www.iranelectshop.com

http://www.iranelectshop.com

 http://www.iranelectshop.com

http://www.iranelectshop.com

 http://www.iranelectshop.com

http://www.iranelectshop.com

http://www.iranelectshop.com

 http://www.iranelectshop.com

http://www.iranelectshop.com

 http://www.iranelectshop.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:36 توسط رزا| |

* تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي/ با يه گريه ساده به دنيا بله گفتي/ ببين تو آسمونا پر از نور و پرندس/ تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس. 

* واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد/ ستاره رو سرت ريخت ، تو رو تا آسمون برد.

* جاي هيچکس را هيچکس ديگر نمي تواند پر کند! مهربانم: تولدت مبارک!

* تبريک دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير. تولدت مبارک! 

* به جاي شمع مي خوام برات غم هاتو آتيش بزنم/ هر چي غم و غصه داري يک شبه آتيش بزنم/ تو غم هاتو فوت بکني منم ستاره بيارم/ اشک چشماتو پاک کنم، نور ستاره بکارم. 

* هفت تا آسمون پر از ياس و ميخک/ با صد تا دريا پر از اشتياق و پولک/ يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و کوچک/ فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارک! 

* تمام وجودم را در قلبم/ قلبم را در چشمانم/ چشمانم را در زبانم/ خلاصه مي کنم تا بگويم روز تولدت مبارک!

چه لطيف است حس آغازي دوباره و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن و چه اندازه شيرين است امروز. روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! تولد مبارک!

 * هر سال وقتي هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مي آوردن. از خودم مي پرسيدم چه اتفاقي افتاده که آسمونيا مي خوان خودشونو به زمين برسونن و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که  زمينو با گام هاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه. تولدت مبارک!

* زمين اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالي قلبم جايگاه يک گل باشد گل ياسمنم تولدت مبارک.

* بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت. تولدت مبارک!

* باور کن ماه هاست زيباترين جملات را براي امروز کنار مي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمده ام بگويم. تولدت مبارک.

 * داره بارون مياد  خوب که نگاه کردم. هوا که ابري نبود. اون فرشته ها هستن که دارن گريه مي کنن. آخه يکي ازشون کم شده. مهربون ترين تولدت مبارک!

* براي روز تولد تو 29 شاخه گل مي خرم. 28 شاخه گل طبيعي. يک شاخه گل مصنوعي و روي شاخه گل مصنوعي مي نويسم تا پر پر شدن اين گل دوستت دارم. تولدت مبارک!

* نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگي مي بخشد. امروز روز توست. تولدت مبارک!

*خواستم برايت هديه بگيرم. گل گفت: مرا بفرست که مظهر زيباييم. برگ گفت: مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام. بيد گفت: مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم. به فکر فرو رفتم و سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم که بهترين چيز در زندگيم هست. به ناگه فرياد زدم که قلبم را مي فرستم چون او خود زيباست، مظهر ايستادگيست. سر به زير و با نجابتست.تولدت مبارک!

* ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین! آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم! تولدت مبارک!

* قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست. با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم.

* بازم شادی و بوسه، گلای سرخ و میخک/ میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک!

* تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا/ وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما/ تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز/ از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا.

* روز تولد تو ميلاد عشق پاكه/ براي شكر اين روز پيشوني ام بر خاكه/ من سر سپرده هستم تا مرز جون سپردن/

 با يك اشاره ي تو حاضر براي مردن.

* امشب که شب تولدته بهترین ها رو آرزو کن. من هم از خدا همون بهترین ها رو برات آرزومندم. تولدت مبارک!

 

 http://www.iranelectshop.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:33 توسط رزا| |

شل سیلور استاین كتابى بنام قطعه گمشده دارد كه در دنيا غوغا كرده است. كتاب وى در حين سادگى مطالبى از قبيل تكامل و يافتن قطعه گمشده خود بيان مى كند كه با تصاويرى ساده، مفهوم عميق خود را منتقل مى كند. گروهى از نويسندگان طنز ايران اين داستان را با حال و هواى ما ايرانيان آميخته اند و ما آن را براى شما گذاشته ايم.

چند سالی می گذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 http://www.iranelectshop.com

زمان می گذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیش تر می شد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیش تر .

 http://www.iranelectshop.com

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ پدر گفت: عزیزم جای خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل. پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت  و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل  آن بود که قطعه زرد بود.

http://www.iranelectshop.com

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 http://www.iranelectshop.com

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره. - من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان  که یک مربع قرمز آمد. قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم. ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم.

http://www.iranelectshop.com

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود. خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختی ها را به جان خریده بود و با عشق حرکت می کرد.

 http://www.iranelectshop.com

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

http://www.iranelectshop.com

قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم  سال ها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد.

 http://www.iranelectshop.com

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:28 توسط رزا| |